طفیل هستی عشق

به عذر نيمه شبی کوش و ناله سحری

 

انجيل توماس به روايت کشفيات نجع حمادي

انجيل توماس به روايت کشفيات نجع حمادي

 

منابع مقاله:

مجله هفت آسمان شماره 3 و 4، معتمدي، منصور؛

 

مقدمه

 

در دهه پنجم از سده بيست ميلادي، دو گنج شايگان به دست محققان افتاد: يکي در سال 1945 در نجع حمادي مصر، و ديگري در سال 1947 و در وادي قمران، برکرانه بحرالميت اردن. اين که اين دو کشف حاوي چه نوشته‏ها و آثاري بوده‏اند و از پرده به در افتادن آنها چه تأثيري در سير مطالعات اديان، تاريخ، فلسفه، عرفان، زبانشناسي و... داشته‏اند، مجالي بس فراخ مي‏طلبد. (1)

 

فقط همين مقدار بگوييم که با کشف نخست، بسياري از اسرار مربوط به احوال و آراي گنوسيان «~(Gonstics)~» و با کشف دوم اطلاعات فراواني درباره اسنيان «~(Essenes)~» بر آفتاب افتاد . اين سطور تنها در حکم مقدمه‏اي بس موجز بر ترجمه فارسي يکي از رسالات گرد آمده در مکشوفه‏هاي نجع حمادي است، لذا دامنه بحث را محدود به همين کشفيات مي‏سازيم؛ و سخن در باب طومارهاي بحرالميت را به فرصتي ديگر وا مي‏گذاريم.

 

تا سده چهارم ميلادي، عده‏اي در مصر عليا بر کرانه رود نيل مي‏زيستند که تمايلاتي زهدآميز داشتند و به واسطه اشتراک در عقيده، به نوعي زندگي اشتراکي تن داده بودند. اينان از ازدحام خلق گريزان و از دنيا و مافيها رويگردان بودند؛ در پي ايجاد و حصول طريقه‏اي مي‏گشتند که در آن شيوه‏اي والاتر و متعالي‏تر از زندگي روزمره اتخاذ شود. بيش از هر چيز مي‏خواستند که خود را از لوث اشتغالات دنيوي بر کنار دارند تا مبادا آلودگيهاي عالم محسوس چشم دلشان را تيره گرداند. اگر با نظري سطحي به متون يافته شده بنگريم، چيزي جز يک «جمع پريشان» به چشم نمي‏خورد؛ به گونه‏اي که با توجه به تنوع و اختلاف فراوان اين متون، نمي‏توان نشان داد که آنها را چه کساني، در چه زماني و در چه مکاني نوشته‏اند . و اين اختلاف تاحدي است که به گمان عده‏اي ، اين نوشته‏ها به يک گروه واحد تعلق ندارند .

 

با اين همه، اگر با ديدي عميقتر به اين مجموعه نگاه کنيم، مي‏توانيم نکته‏هاي مشترکي را که موجب فراهم آمدن آنها در کنار يکديگر شده‏اند دريابيم؛ مثلا کساني که اين نوشته‏ها را جمع کرده‏اند، بيشتر به معاني آنها توجه داشته‏اند؛ گو اين که چه بسا نويسندگان اصلي رساله‏هاي گنجانده شده در اين مجموعه، چنين معاني‏اي را در نظر نداشته‏اند.

 

کتب نجع حمادي به گنوسيان مسيحي تعلق دارند. البته ايشان علاوه بر آن که از رسالات و مقالات مسيحي براي بيان آراي خويش استفاده مي‏کرده‏اند، از مکتب فلسفي نوافلاطوني هم بهره مي برده‏اند؛ و طرفه آن است که هر دو سنت مسيحيت و مکتب نوافلاطوني، گنوسيان را طرد کردند. ضمنا مشابهتهاي فراواني که ميان نحوه زندگي گنوسيان مسيحي نجع حمادي با اسنيان يهودي وادي قمران وجود دارد، پژوهندگان را متوجه نوعي تداوم ميان اين دو جماعت کرده است؛ به گونه‏اي که ميان واپسين نوشته‏هاي طومارهاي بحرالميت با يکي از اولين رساله‏هاي نجع حمادي نوعي ارتباط ديده‏اند.

 

متوني که در کتابهاي نجع حمادي آمده‏اند، و از جمله انجيل توماس، از زبان يوناني به قبطي ترجمه شده‏اند؛ و آن گونه که پژوهندگان گفته‏اند، اين ترجمه‏هاي قبطي بعضا از صحت و دقت کافي برخوردار نيستند؛ مثلا يکي از متون ترجمه شده به قبطي در اين مجموعه، بخشي از رساله جمهور افلاطون است، که گويا مترجم قبطي نمي‏دانسته است که متني فلسفي پيش‏رو دارد، بلکه فقط از آن جا که متن را متني آموزشي و شايسته ترجمه مي‏دانسته، به برگردان آن مبادرت کرده است.

 

اين سخنان، به هيچ وجه از ارزش کتب نجع حمادي نمي‏کاهد؛ چرا که اين خطاها اگر در جاهايي از ترجمه قبطي واقع شده باشند، قابل تشخيص و اصلاح‏اند. کشف گنجينه نجع حمادي نعمتي است که در سده بيستم به ما ارزاني شده است؛ چرا که تا پيش از دستيابي به اين گنج ذي‏قيمت، اطلاعات دانش پژوهان از گنوسيان، از آنچه مسيحيان بدعت ستيز و نوافلاطونيان ضد گنوسي گفته بودند، فراتر نمي‏رفت.

 

از اين‏رو، جا دارد که هر چه سريعتر اين مجموعه به زبان فارسي درآيد تا محققان ايراني هم از اين خرمن پر بار خوشه‏هايي برچينند. با شناخت بهتر چنين متوني، که برخي از آنها قدمتي معادل برخي از اجزاي رسمي عهد جديد دارند، مسيحيت و کتب اوليه اين دين را نيکوتر و روشنتر مي‏توان شناخت. ترجمه فارسي انجيل توماس گامي در اين راه است. تا آن‏جا که اين بنده اطلاع دارد ترجمه انجيل توماس نخستين بار است که به زبان فارسي انجام مي‏گيرد . گويا تاکنون هيچ يک از رساله‏هاي نجع حمادي به زبان پارسي در نيامده است.

 

اين رساله را از مأخذ ذيل به فارسي برگردانده‏ايم:

James M. Robinson, 2nd edition, Leiden, E. J. Brill, 1984: The Nag Hammadi Library in English.

ترجمه انگليسي اين انجيل را توماس لمدين«~ (Thomas O. Lambdin) ~»انجام داده و مقدمه آن را هلموت کوستر«~ (Helmut Koester) ~»نوشته است.

 

انجيل توماس در دومين کتاب از دوازده ـ سيزده کتاب نجع حمادي قرار دارد؛ و رساله دوم از رسايل هفتگانه اين کتاب است . کتاب دوم حاوي 145 برگ است که انجيل توماس از برگ 32 (سطر دهم) شروع مي‏شود، و در برگ 51 (سطر 28) به پايان مي‏رسد. ارقام آغازين سطور، که در پرانتز قرار دارند، شماره‏هاي صد و چهارده‏گانه امثال و سخنان مندرج در انجيل توماس‏اند .

 

در ترجمه فارسي کوشيده‏ايم که علايم سجاوندي به کار گرفته شده در متن انگليسي را حتي‏المقدور مراعات کنيم. فقط در مواردي که از عيسي يا خدا و يا موضوع ديگري سخن مي‏رود که در انگليسي با حرف بزرگ چنين الفاظي را آغاز مي‏کنند، ما با قرار دادن آن لفظ در گيومه، تأکيد را نشان داده‏ايم.

 

علايمي که مترجمان انگليسي مجموعه نجع حمادي، و از جمله مترجم رساله انجيل توماس، به کار برده‏اند و ما عينا آنها را آورده‏ايم، به اين شرح‏اند:

 

[ ] نشان وجود بياض يا افتادگي در نسخه خطي است. اگر افتادگي را نتوان اصلاح کرد، سه نقطه در کروشه قرار داده مي‏شود؛ نقطه چهارم، نشان نقطه سرخط است. يک استثنا بر اين قاعده آن جاست که گاه از تعداد متغيري از نقطه استفاده مي‏شود تا نشان داده شود که طول قسمت افتاده اسماي خاص چقدر است.در چند مورد، از نقطه بدون آوردن کروشه استفاده شده است. در اين گونه موارد، منظور آن است که چند حرف قبطي وجود داشته‏اند که از کلمه يا عبارت، مفهوم قابل ترجمه‏اي به دست نمي‏آمده است. هر جا که کروشه موجب جدايي حروف کلمه يا اسم خاص شود، از خط ربط يا هايفن استفاده شده است. با اطميناني که از خواندن واژه قبطي و تعداد حروف قابل رؤيت حاصل مي‏شود، کلمات را به طور کامل در داخل يا خارج کروشه قرار مي‏دهيم.

 

< > جاهايي که کاتب مخطوطه، حذف يا اشتباه کرده باشد، از اين کروشه زاويه‏دار استفاده‏مي‏شود . در جاهايي که کاتب، حروفي را به صورت غيرعمدي حذف کرده يا به اشتباه حروفي آورده است، مترجم انگليسي حروف حذفي را اضافه کرده يا به جاي حروفي که کاتب در نظر داشته است بياورد و اشتباه کرده، حروف ديگري را جايگزين کرده و در اين کروشه قرارداده است.

 

ـآکولاد باز و بستهـ حروف يا واژه‏هايي که در آکولاد قرار مي‏گيرند، افزوده کاتب‏اند .

 

() کلمات‏يا عباراتي‏در پرانتز مي‏آيندکه ويراستار يا مترجم انگليسي آورده‏اند. اين افزوده‏ها متن ترجمه شده را مستقيما به دست نمي‏دهند، اما اطلاعاتي مفيد به خواننده ارائه مي‏کنند.

 

انجيل توماس مجموعه‏اي از اقوال و نبوتها، ضرب‏المثلها و امثال منقول از عيسي است. انجيل توماس قبطي از زبان يوناني ترجمه شده است؛ حقيقت آن است که چندين قطعه از روايت يوناني باقي مانده است و مي‏توان آنها را مورخ به تاريخ 200م دانست. پس مجموعه يوناني (يا حتي سرياني يا آرامي) در دوره‏اي پيش از حدود سال 200م، و محتملا در اوايل نيمه دوم سده اول، در سوريه، فلسطين يا بين‏النهرين تدوين شده است. تصنيف انجيل توماس را به يهودا توماس همزاد، يعني يهوداي «توأم» منسوب مي‏دانند. توماس را، به ويژه در کليساي سوريه، يکي از حواريان و برادر دو قلوي عيسي به شمار مي‏آوردند.

 

نحوه ارتباط انجيل توماس با اناجيل عهد جديد مسئله‏اي جالب توجه است؛ چرا که بسياري از اقوال وارد شده در انجيل توماس نظايري در اناجيل همديد (متي، مرقس و لوقا) دارند . (2) مقايسه‏اي ميان اقوال انجيل توماس با نظايرشان در اناجيل همديد نشان مي‏دهد که سخناني که در انجيل توماس آمده، شکلي ابتدايي‏تر يا تحول يافته شکل ابتدايي‏تر چنين سخناني‏اند . در حقيقت، انجيل توماس به منبع اقوال اناجيل همديد، که غالبا«~ «Q» ~» (از واژه آلماني«~ Quelle، ~»«منبع») خوانده مي‏شود، و مأخذ مشترک اقوال مورد استفاده متي و لوقاست، شباهت دارد. از اين‏رو، انجيل توماس و منابعش مجموعه‏هاي اقوال و امثالي‏اند که ارتباط تنگاتنگي با منابع اناجيل عهد جديد دارند.

 

تأثير الهيات گنوسي به وضوح در انجيل توماس وجود دارد؛ گو اين که نمي‏توان اين اثر را به مکتب يا فرقه خاصي منسوب دانست. اقوال گرد آمده، «سخنان سري‏اي» معرفي مي‏شوند «که عيساي زنده گفت.» از اين‏جا درمي‏يابيم که هدف گردآوري اين مجموعه، هدفي باطني است؛ چنان که کليد فهم اقوال، تفسير يا معاني سري آنهاست، زيرا «آن کس که به معناي اين سخنان پي‏ببرد، مرگ را نمي‏چشد.» با توجه به مفاد انجيل توماس، تجربه اساسي ديني، فقط بازشناخت هويت الهي نيست، بلکه بالاخص، بازشناسي بدايت (نور) و عاقبت (آرامش) است. مريد براي آن که به بدايت باز گردد، بايد با «تجريد از» جامه گوشتين و «گذر از» وجود فسادپذير فعلي از دنيا جدا شود. پس از اين کارهاست که مريد مي‏تواند دنياي جديد، ملکوت زندگاني، صلح و حيات را دريابد.

 

شماره‏گذاري صد و چهارده گانه اقوال در نسخه خطي وجود ندارد، ليکن امروزه اکثر پژوهندگان آن را قبول دارند.

 

متن انجيل توماس اينها سخنان سري‏اي است که عيساي زنده گفت و يهودا توماس همزاد نوشت .

 


1) و او گفت: «آن کس که به معناي اين سخنان پي ببرد مرگ را نمي‏چشد.»

2) عيسي گفت : «بگذار آن کس که مي‏جويد همچنان بجويد تا بيابد. چون مي‏يابد، به زحمت مي‏افتد. چون به زحمت مي‏افتد، حيران مي‏شود و بر همه فرمان مي‏راند.»

3) عيسي گفت: «اگر آنان که پيشوايي‏تان مي‏کنند به شما بگويند بنگريد، ملکوت در آسمان است، در اين صورت، پرندگان آسمان بر شما پيشي جسته‏اند. اگر ايشان به شما بگويند آن‏در درياست، در اين‏صورت، ماهيان‏از شما پيشي جسته‏اند. بلکه، ملکوت در درون شماست. و بيرون‏شماست. چون‏بخواهيد خودتان را بشناسيد، شناخته مي‏شويد، و در مي‏يابيد که شماييد پسران پدر زنده. اما اگر خود را نشناسيد، در مسکنت به سر مي‏بريد و شماييد آن مسکنت.»

4) عيسي گفت: «مردي که پير ايام است بي‏تعلل از کودک کوچک هفت روزه از زندگي مي‏پرسد، و زندگي‏مي‏کند. زيرا بسياري‏از پيشينيان پسينيان‏مي‏شوند، و يکي‏و همسان‏مي‏شوند.»

5) عيسي گفت: «آنچه را در منظر شماست باز شناسيد، و آنچه از شما پنهان است برايتان آشکار مي‏شود. زيرا هيچ نهاني نيست که جلوه‏گر نشود.»

6) شاگردان از او پرسيدند و او را گفتند: «آيا از ما مي‏خواهي روزه بداريم؟ چگونه نماز بگزاريم؟ آيا صدقه دهيم؟ در به اندازه خوردن چه تدبير کنيم؟» عيسي گفت: «دروغ مگوييد، آنچه را اکراه داريد مکنيد، از آن که همه امور در منظر ملکوت روشن است. از آن که هيچ پنهاني نيست که جلوه‏گر نشود، و هيچ در پرده‏اي نيست که در پرده‏بماند.»

7) عيسي گفت: «خوشا بر حال شيري که انسان مي‏شود آن گاه که انسان او را از پا مي‏افکند و مي‏خورد؛ و بدا بر انساني که شيرش بخورد و انسان شود.»

8) و گفت: «انسان به ماهيگير دانا مانند است که تورش را به دريا انداخت و آن را پر از ماهيان کوچک از دريا برکشيد. ماهيگير دانا در ميان آنها يک ماهي بزرگ بزرگ ديد. او تمام ماهيان کوچک را به دريا انداخت و به سهولت ماهي بزرگ را برگزيد. هر که را گوش شنيدن هست، بشنود.»

9) عيسي گفت: «خوب، برزگر به صحرا شد، و مشتي (بذر) برگرفت، و افشاند. برخي بر راه افتاد؛ پرندگان آمدند و دانه‏ها را چيدند. برخي ديگر که بر سنگ افتادند، در خاک ريشه ندواندند، و خوشه نياوردند و برخي ديگر بر خارها افتاد؛ خارها دانه (ها) را در فشار قرار دادند و کرمها دانه‏ها را خوردند . و دانه‏هاي ديگر بر خاک نيکو افتادند و بار نيکو دادند چنان که هر تخم شصت برابر و صد و بيست برابر بار داد.»

10) عيسي گفت: «من آتش بر عالم فکنده‏ام، و بدان که آن را مي‏پايم تا شعله برافروزد.»

11) عيسي گفت: «اين آسمان از بين خواهد رفت، و آن يک که فوق آن است از بين خواهد رفت. مردگان زنده نمي‏شوند، و زندگان نخواهند مرد. در روزهايي که آنچه را مرده است مصرف مي‏کنيد، آن را چيزي مي کنيد که زنده است. آن گاه که در روشنايي اقامت مي‏گزينيد، چه خواهيد کرد؟ روزي که يکي بوديد دو شديد. اما هنگامي که دو مي‏شويد، چه خواهيد کرد؟»

12) شاگردان عيسي را گفتند: «ما مي‏دانيم که تو از ما جدا مي‏شوي. چه کسي قرار است که راهبر ما شود؟» عيسي آنان را گفت: «هر جا باشيد، بر شماست که نزد يعقوب درستکار شويد، که آفرينش آسمان و زمين از بهر اوست.»
13) عيسي شاگردانش را گفت : «مرا با کسي مقايسه کنيد و بگوييد من به که مانم.» شمعون پطرس او را گفت: «تو به فرشته‏اي راست کردار ماني.» متي او را گفت: «تو به فيلسوفي حکيم ماني.» توماس او را گفت: «استاد، دهانم را ياراي آن نيست که بگويد تو به که ماني.» عيسي گفت: «من استادت نيستم. زيرا از چشمه جوشاني که تجويز کرده‏ام نوشيده‏اي و مست شده‏اي.» و او را گرفت و به کناري برد و او را سه چيز گفت. چون توماس نزد اصحاب بازگشت، از او پرسيدند: «عيسي تو را چه گفت؟» توماس ايشان را گفت: «اگر يکي از چيزها را که به من گفت به شما بگويم، سنگ برمي‏گيريد و بر من مي‏افکنيد؛ آتشي از سنگها بيرون مي‏آيد و شما را سر به سر مي‏سوزاند.»

14) عيسي ايشان را گفت: «اگر روزه بداريد، گناه مرتکب مي‏شويد؛ و اگر نماز بگزاريد، نکوهش مي‏شويد؛ و اگر صدقه بدهيد، روحتان را آسيب مي‏زنيد. هرگاه به سرزميني مي‏رويد و در مناطق با خلق اختلاط مي‏کنيد، چنانچه استقبال کنند، هر چه جلويتان گذاشتند بخوريد، و بيمارانشان را شفا دهيد. زيرا، آنچه به دهانتان مي‏رود آلوده‏تان نمي‏کند، بلکه آنچه از دهانتان بيرون مي‏آيد ـ شما را آلوده مي‏کند.»

15) عيسي گفت: «چون کسي را مي‏بينيد که از زن نزاده است، چهره بر خاک بنهيد و او را بپرستيد. آن کس پدرتان است.»

16) عيسي گفت: «شايد، مردم مي‏پندارند که صلح براي جهان آورده‏ام. نمي‏دانند اختلاف است که آورده‏ام تا به زمين دهم: آتش، شمشير و جنگ. چون از پنج نفري که در خانه‏اي زندگي مي‏کنند سه‏تاشان بر ضد دو تا خواهند شد، و دوتاشان بر ضد سه‏تا خواهند شد، پدر بر ضد پسر، و پسر بر ضد پدر خواهد شد. و جداي از هم خواهند ايستاد.»

17) عيسي گفت: «من چيزي‏تان دهم که هيچ چشمي نديده و هيچ گوشي نشنيده و هيچ دستي نپسوده و به هيچ فکري هرگز نرسيده است.»

18) شاگردان، عيسي را گفتند: «ما را بگوي که انجاممان چه خواهد شد.» عيسي گفت: «مگر آيا آغاز را کشف کرده‏ايد که در پي انجاميد؟ زيرا هر جا آغاز است، آن‏جا انجام خواهد بود . خوشا بر حال کسي که در آغاز جاي خود را مي‏گيرد؛ او انجام را مي‏شناسد و مرگ را نمي‏چشد .»

19) عيسي گفت: «خوشا بر حال آن که به عرصه وجود آمد پيش از آن که به وجود بيايد. اگر شما شاگردانم شويد و به سخنانم گوش فرا دهيد، اين سنگها به خدمت شما درمي‏آيند. چون شما را در فردوس پنج درخت است که زمستان و تابستان بر يک حال‏اند و برگشان نمي‏ريزد . هر کس از آنها آگاهي يابد طعم مرگ را نمي‏چشد.»

20) شاگردان، عيسي را گفتند: «به ما بگو که ملکوت آسمان چه چيز را ماند.» ايشان را گفت: «به خردلي مي‏ماند که خردترين دانه‏هاست . ولي چون در خاک شخم خورده بيفتد، گياهي تنومند از آن پديد آيد و سرپناه پرندگان آسمان مي‏شود.»

21) مريم عيسي را گفت: «شاگردانت به که مي‏مانند؟» گفت: «ايشان کودکاني را مانند که در مزرعه‏اي که از آن ايشان نيست سکونت گزيده‏اند. هنگامي که خداوندان مزرعه بيايند، خواهند گفت مزرعه‏مان را پس بگيريم. کودکان در حضور آنان برهنه (خواهند) شد تا بلکه مزرعه‏شان را باز پس بگيرند و آن را به ايشان باز پس دهند. لذا به شما مي‏گويم، اگر خداوند خانه‏اي بداند که دزد مي‏آيد، پيش از آن که دزد بيايد شب‏زنده‏داري در پيش مي‏گيرد و نمي‏گذارد که به خانه ملکش نقب بزند و با خود کالا ببرد. پس، آماده مقابله با حمله دنيا باشيد. خود را به قدرتي بزرگ مسلح سازيد مبادا حراميان راهي به جانب شما بيايند، زيرا مشکلي که انتظار داريد (حتما) به وقوع مي‏پيوندد. در ميان شما مردي فهيم باشد. چون محصول رسيد، به سرعت بيايد و با داسي در دست آن را درو کند. هر که را گوشش شنيدن هست، بشنود.»

22) عيسي نوزاداني ديد که شير مي‏خوردند. به شاگردانش گفت: «اين نوزادان شيرخوار به آنان که به ملکوت وارد مي‏شوند شبيهند.» ايشان او را گفتند: «پس ما نيز چونان کودکان به ملکوت وارد مي‏شويم؟» عيسي بديشان گفت: «هر گاه دو را يکي سازيد، و هرگاه درون را چون بيرون و بيرون را چون درون سازيد و بالا را چون پايين، و هنگامي که نرينه را با مادينه همسان سازيد به گونه‏اي که مذکر، مذکر نباشد و مؤنث، مؤنث نه؛ و هرگاه چشمان را به جاي يک چشم، و يک دست را به جاي يک دست، و يک پا را به جاي يک پا و يک مشابه را به جاي يک مشابه تربيت کنيد؛ آن گاه وارد [ «ملکوت» ] مي‏شويد.»

23) عيسي گفت: «من يکي از شما را از ميان يک هزار، و دو تن از شما را از ميان ده هزار برخواهم گزيد، و آن دو تن هم وضعي يگانه خواهند داشت.»

24) شاگردان او را گفتند: «جايي را که هستي به ما نشان ده، از آن که برماست تا آن را بجوييم.» ايشان را گفت: «هرکه را گوش شنيدن‏هست، بشنود. در درون‏مردي از نور، نور هست، و او (يا: آن) کل عالم را روشن مي‏کند . اگر او (يا: آن) بر نيفروزد، او (يا: آن) تاريکي است.»

25) عيسي گفت: «برادرت را چونان جان خويش دوست بدار، از او به سان مردم چشمت مراقبت کن.»

26) عيسي گفت: «تو ذره را در چشم برادرت مي‏بيني، اما تير چوبي را در چشم خودت نمي‏بيني. وقتي تير را از چشم خودت به در آوري، سپس روشنتر مي‏بيني و ذره را از چشم برادرت به در مي‏آوري.»

27) <عيسي گفت: > «اگر در دنيا روزه نگيريد، ملکوت را نخواهيد يافت. اگر سبت را به عنوان سبت به جاي نياوريد، پدر را نخواهيد ديد.»

28) عيسي گفت: «من در وسط عالم جاي گرفتم، و با جسم گوشتين بر آنان ظهور يافتم. همه ايشان را مست ديدم؛ هيچ يک را تشنه نديدم. و جانم براي پسران انسانها غمگين شد چون آنان در دل نابينايند و ديد ندارند؛ چون تهي به دنيا مي‏آيند، و تهي هم مي‏خواهند از دنيا بروند. اما چند صباحي مست‏اند. چون از مستي شرابي که نوشيده‏اند به خود باز آيند، توبه خواهند کرد.»

29) عيسي گفت: «اين که گوشت به سبب روح به هستي گام نهد، عجيب است. اما اگر روح به سبب بدن به هستي وارد شود عجيب العجائب است. راستي را، که من حيرانم از اين که چگونه اين گنج در اين مسکنت خانه کرده است.»

30) عيسي گفت: «هر جا که سه اله باشند، آنها آلهه‏اند. هر جا که دو يا يک باشند، من بااويم.»

31) عيسي گفت: «هيچ نبي‏اي را روستاي خودش قبول نمي‏کند، هيچ طبيبي آنان را که او را مي‏شناسند شفا نمي‏دهد.»

32) عيسي گفت: «شهري که بر کوهي بلند ساخته باشند، و استوار داشته، فرو نمي‏ريزد، و پوشيده‏اش نمي‏توان داشت.»

33) عيسي گفت: «آنچه به گوش خود (و) گوش ديگران مي‏شنويد بر بام خانه‏ها موعظه کنيد. زيرا کسي که چراغي برمي‏افروزد خمره‏اي رويش نمي‏گذارد يا آن را در جايي پنهان نمي‏نهد، بلکه آن را بر چراغداني مي‏گذارد تا هر کس وارد و خارج مي‏شود نورش را ببيند.»

34) عيسي گفت: «اگر نابينايي عصاکش نابينايي شود، هر دو به چاله‏اي در مي‏افتند.»

35) عيسي گفت: «امکان ندارد که کسي به خانه مرد نيرومندي وارد شود و آن را به زور تصاحب کند مگر دستان آن مرد را ببندد؛ سپس (مي‏تواند) خانه‏اش را به يغما برد.»

36) عيسي گفت: «از بام تا شام و از شام تا بام به فکر پوشا کتان نباشيد.»

37) شاگردانش گفتند: «چه وقت بر ما منکشف خواهي شد و چه وقت تو را مي‏بينيم؟» عيسي گفت: «وقتي که بدون شرمندگي جامه‏ها بر کنيد و آنها را برداريد و چونان کودکان آنهارا زير پاهايتان بگذاريد و لگد کنيد، سپس [خواهيد ديد] پسر آن زنده را و نخواهيد ترسيد.»

38) عيسي گفت: «بارها آرزو کرده‏ايد که اين کلمات را که من اينک به شما مي‏گويم و هيچ کس نداريد که آنها را بر زبان آورد بشنويد. روزهايي خواهد بود که در پي من خواهيد گشت و مرا نخواهيد يافت.»

39) عيسي گفت: «فريسيان و کاتبان کليدهاي معرفت را برگرفته‏اند و پنهان کرده. ايشان داخل نشده‏اند، و اجازه هم ندارند که کسي را که مي‏خواهند داخل کنند. ليکن، شما به دانايي مار و به بي‏آزاري کبوتر باشيد.»

40) عيسي گفت: «درخت تاکي بيرون از قلمرو پدر رسته است، ولي چون آفت‏زده است، بايد آن را از ريشه کند و از بين برد.»

41) عيسي گفت: «به کسي که چيزي در دست دارد بيشتر مي‏رسد، و هر که را هيچ در دست نيست از حتي اندک چيزي که دارد محروم مي‏شود.»

42) عيسي گفت: «رهگذر باشيد.»

43) شاگردانش او را گفتند: «تو کيستي، که اين چيزها را به ما مي‏گويي؟» <عيسي ايشان را گفت : > «شما مرا از آنچه به شما مي‏گويم نمي‏شناسيد، ولي چونان جهودان شده‏ايد، از آن که آنان
يا) درخت را دوست دارند و از ميوه‏اش بيزارند (يا) ميوه را دوست مي‏دارند و از درخت بيزارند.»

44) عيسي گفت: «هرکس به پدر کفر گويد آمرزيده شود، هر کس بر پسر کفر گويد آمرزيده شود، اما هر که بر روح القدس کفر گويد چه در زمين و چه در آسمان آمرزيده نشود.»

45) عيسي گفت: «انگور از خار برداشت نمي‏شود، از خاربن هم انجير به دست نمي‏آيد، که اينها به بار نمي‏نشينند. نيکمرد از خزانه‏اش نيک حاصل مي‏آورد؛ مرد بدکار بديها از خزانه بدش که در دلش است حاصل مي‏آورد و چيزهاي بد مي‏گويد. زيرا او از کثافت و انبوهي دل بديها حاصل مي‏آورد.»

46) عيسي گفت: «از کساني که از آدم تا يحيي معمداني از مادر زاده‏اند، هيچ کس بالاتر از يحيي معمداني نيست به گونه‏اي که (در مقابلش) بايد سر به زير افکنند. ليکن من گفته‏ام که، هر يک از شما که کودک شود با ملکوت آشنا مي‏شود و از يحيي برتر.»

47) عيسي گفت: «ناممکن است که انسان بر دو اسب سوار شود يا دو کمان را بکشد. و ناممکن است که خدمتکار دو خواجه را خدمت بگزارد؛ و گرنه يکي را حرمت مي‏نهد و با ديگري با بي‏حرمتي رفتار مي‏کند. کسي که شراب کهنه بياشامد في‏الفور آرزوي نوشيدن شراب تازه نمي‏کند. و شراب کهنه را هم در مشک تازه نمي‏گذارند، تا مبادا آن را فاسد کند. وصله کهنه بر جامه‏اي نو ندوزند، از آن که چاک خوردگي نتيجه مي‏شود.»

48) عيسي گفت: «اگر دو تن در اين يک خانه با هم صلح کنند، و به کوه بگويند حرکت کن و برو، آن حرکت مي‏کند و مي‏رود.»

49) عيسي گفت: «خوشا به حال عزلت گزيدگان و برگزيدگان، زيرا شما ملکوت را مي‏يابيد. زيرا شما از آنيد، و به آن باز مي‏گرديد.»

50) عيسي گفت: «اگر شما را بگويند از کجا آمديد؟ ايشان را بگوييد: ما از نور آمديم، آن جا که نور به طوع و رغبت خويش پا به هستي نهاد و [خود را] برقرار کرد و از طريق صورت ايشان تجلي پيدا کرد. اگر شما را گويند: آن نور شماييد؟ بگوييد: ما کودکان آنيم، و ما برگزيدگان پدر زنده‏ايم. اگر از شما بپرسند: چه نشان از پدر تان داريد؟ ايشان را بگوييد: رفتن و آرميدن .»

51) شاگردانش او را گفتند: «چه وقت زمان آرميدن مردگان فرا مي‏رسد، و چه هنگام جهان جديد واقع مي‏شود؟» ايشان را گفت: «آنچه در پي‏اش مي‏گرديد هم اکنون واقع شده است، ليک آن را باز نمي‏شناسيد.»

52) حواريان او را گفتند: «بيست و چهار نبي در اسرائيل سخن گفتند، و تمام آنان در تو سخن گفتند.» ايشان را گفت: «يکي را که در حضورتان حي و حاضر است فرو گذاشته‏ايد و (فقط) از مردگان سخن گفته‏ايد.»

53) شاگردانش او را گفتند: «آيا ختنه نافع است يا خير؟» ايشان را گفت: «اگر نافع بود، پدرشان آنان را مختون از مادرشان به دنيا مي‏آورد. بلکه، ختنه حقيقي در روح کاملا سودمند است.»

54) عيسي گفت: «خوشا بر حال فقرا، از آن که ملکوت آسمان از آن شماست.»

55) عيسي گفت: «هر که از پدرش و مادرش تبري نجويد نمي‏تواند شاگرد من شود، و هر که از برادران و خواهرانش تبري نجويد و در راه من صليب برنگيرد در خور من نيست.»

56) عيسي گفت: «هرکس آمده است که بر دنيا وقوف يابد (فقط) لاشه‏اي يافته است، و هر کس لاشه‏اي يافته برتر از دنياست.»

57) عيسي گفت : «ملکوت پدر به مردي مانند است که بذر [خوب‏] داشت. دشمنش شبانه آمد و دانه علف هرز در ميان بذر خوب افشاند. مرد اجازه نداد تا علفهاي هرز را بکنند؛ او به ايشان گفت: بيم دارم که به جاي علفهاي هرز، گندم لابه‏لاي آنها را بکنيد. روز برداشت، علفهاي هرز به خوبي به چشم مي‏آيند، و آنها را مي‏توان کند و سوزاند.»

58) عيسي گفت: «خوشا به حال آن که رنج کشيده است و حيات يافته.»

59) عيسي گفت: «تا زنده‏ايد به يگانه زنده اعتنا کنيد، مبادا که بميريد و بجويي تا او را ببينيد و نتوانيد.»

60) <ايشان ديدند> سامري‏اي را که در راه يهوديه بره‏اي با خود مي‏برد. به شاگردان گفت: (چرا) آن مرد بره را اين طرف و آن طرف (مي‏برد) ؟» او را گفتند: «تا آن را بکشد و بخورد.» ايشان را گفت: «تا بره زنده است، او آن را نمي‏خورد، بلکه زماني که آن را کشت و آن لاشه‏شد.» او را گفتند : «در غير اين صورت نمي‏تواند آن را بخورد.» ايشان را گفت: «شما نيز، جايي براي خودتان براي آرامش بجوييد، مبادا لاشه‏اي شويد و شما را بخورند.»

61) عيسي‏گفت: «دو تن‏بر تخت آرام مي‏گيرند: يکي‏که مي‏ميرد، و ديگري‏که‏زنده مي‏ماند.» سالومه گفت: «تو کيستي، مرد، که، گويا از آن يگانه: (يا: به عنوان <پسرش>) بر نيمکت من آمده‏اي و از خوان غذايم مي‏خوري؟» عيسي او را گفت: «من اويم که از لايتجزي مي‏زيد. مرا برخي از چيزهاي پدرم داده شد.» <سالومه گفت: > «من شاگرد توام.» <عيسي او را گفت: > «از اين‏رو مي‏گويم، اگر <لايتجزي> است، سرشار از نور مي‏شود، اما اگر يتجزي است، سرشار از تاريکي مي‏شود .»

62) عيسي گفت: «براي آنان [که شايسته‏] اسرار [م‏] هستند اسرارم را مي‏گويم. به دست چپت مگو که دست راست چه مي‏کند.»

63) عيسي گفت: «مرد ثروتمندي بود که پول فراوان داشت . او با خود گفت: پولم را به کار اندازم و از آن استفاده کنم تا بتوانم بذر بيفشانم، برداشت و کشت و کار کنم، و انبار خانه‏ام را با محصول پر کنم، تا هيچ کسري نداشته باشم . نياتش چنين بود، اما همان شب مرد. هر کس که گوش دارد بشنود.»

64) عيسي گفت: «عده‏اي بر مردي وارد شدند. و او هنگامي که شام را مهيا کرد، خادمش را فرستاد تا ميهمانان را دعوت کند. او نزد اولي رفت و او را گفت: خواجه‏ام تو را دعوت کرده است. او گفت: مرا با عده‏اي از بازرگانان کارهايي‏است. اين شامگاه نزد من مي‏آيند. من بايد بروم و دستوراتم را به ايشان بدهم. خواهش مي‏کنم از شام معذورم داريد. نزد ديگري رفت و او را گفت: خواجه‏ام تو را دعوت کرده است. او خادم را گفت: هم اکنون خانه‏اي خريده‏ام، و امروز لازم است که باشم. من وقت ندارم. نزد ديگري رفت و او را گفت: خواجه‏ام تو را دعوت کرده است. وي خادم را گفت: دوستم مي‏خواهد ازدواج کند، و من اسباب سور را مهيا مي‏کنم. من نمي‏توانم بيايم. خواهش مي‏کنم معذورم داريد. نزد ديگري رفت و او را گفت: سرورم تو را دعوت کرده است. او خادم را گفت: چندي است کشتزار خريده‏ام، و عازم جمع آوري اجاره آن جايم. نمي‏توانم بيايم. خواهش مي‏کنم معذورم داريد. خادم بازگشت و خواجه‏اش را گفت: آنان که به شام دعوتشان کردي عذر خواستند. خواجه خادمش را گفت: به کوي و برزن شو و هر که را ديدي بازآر، که شام بخورد. سوداگران و بازرگانان به مکانهاي پدرم گام ننهد.»

65) گفت: «نيکمردي بود خداوند تاکستان. به برزگران اجاره‏دار اجاره‏اش داد که آن را عمل آورند و محصول را از ايشان تحصيل کند. خادمش را فرستاد تا اجاره‏داران بار تاکستان را به او بدهند. اجاره‏داران خادم را گرفتند و تا دم مرگ او را زدند. خادم باز آمد و ماوقع را براي خواجه نقل کرد . خواجه گفت: چه بسا <ايشان او را> باز نشناخته‏اند. خادمي ديگر فرستاد. اجاره‏داران اين را نيز زدند. پس تاکستان‏خداي پسرش را فرستاد و گفت: باشد که پسرم اظهار احترام کنند. از آن جا که اجاره‏داران مي‏دانستند او ميراث بر تاکستان مي‏شود، او را گرفتند و کشتند. هر که را گوش هست بشنود.»

66) عيسي‏گفت: «سنگي را که‏معماران دور انداختند نشانم دهيد. همان سنگ زاويه است.»

67) عيسي گفت: «هرکس را عقيده‏چنان است که کل ناقص‏است (خود) کاملاناقص است.»

68) عيسي گفت: «خوشا به حال شما آن گاه که منفور مي‏شويد و آزار و اذيت مي‏بينيد. آن‏جا که شما آزار و اذيت ديده‏ايد ايشان هيچ مکان نيابند.»

69) عيسي گفت: «خوشا به حال آنان که در درون خودشان آزار و اذيت ديده‏اند. ايشان‏اند که به راستي آمده‏اند تا پدر را بشناسند. خوشا به حال گرسنگان، از آن که راشکم آن که اشتها مي‏کند پر مي‏شود.»

70) عيسي گفت: «آنچه را داريد اگر ظاهر سازيد نجاتتان مي‏دهد. آنچه در باطن نداريد اگر آن را نداشته باشيد شما را هلاک خواهد کرد.»

71) عيسي گفت: «من [اين‏] خانه را ويران کنم، و کسي را ياراي آن نيست که بنايش سازد.»

72) [مردي‏] او را [گفت‏] : «برادرانم را بگو که داراييهاي پدرم را تقسيم کنند.» او را گفت: «اي مرد، که مرا مقسم کرده است؟» روي جانب شاگردانش آورد و ايشان را گفت: «من مقسم نيستم، هستم؟»

73) عيسي گفت: «محصول فراوان است ليکن کارکن اندک، پس خداي را بخوانيد تا دروگران را بفرستد.»

74) گفت: «خدايا، خيلي برگرد آبخورگاه‏اند، ولي در آب انبار هيچ نيست.»

75) عيسي گفت : «خيلي بر در ايستاده‏اند، ولي عزلت گزنيان‏اند که به حجله گام مي‏نهند.»

76) عيسي گفت: «ملکوت پدر بازرگاني را ماند که بار متاع داشت و دري ديد. وي بازرگاني زيرک بود . متاع را فروخت و در را خود به تنهايي خريد. شما نيز، گنج پايدار و ماندگارش را که بيد به آن نمي‏زند و از آن نمي‏خورد و هيچ کرمش تباه نمي‏سازد. بجوييد.»

77) عيسي گفت: «منم آن نور که فوق همه آنانم. منم که کل‏ام. از من، کل بر مي‏آيد، وجانب من همه امتداد مي‏يابد. قطعه‏اي چوب را دو تکه کنيد، من آن جايم. سنگ را برداريد، مرا آن‏جا مي‏يابيد .»

78) عيسي گفت: «از چه به صحرا شده‏اي؟ که ني‏اي را ببيني جنبان از باد؟ و مردي ببيني در جامه فاخر در زي شاهان و کبارتان؟ [جامه‏] فاخر بر آنان هست، و از تشخيص حقيقت ناتوان‏اند .»

79) زني از خيل خلق او را گفت: «خوشا زهداني که تو را زاده و پستاني که شيرت داده .» او را گفت: «خوشا آنان که کلام پدر را شنيده‏اند و درست نگاهش داشته. از آن که روزهايي باشد که خواهيد گفت: «خوشا زهداني که آبستن نمي‏شود و پستاني که شير نمي‏دهد.»

80) عيسي گفت: «آن که دنيا را باز شناخته است جسم را يافته، ولي آن که جسم را يافته برتر از دنياست.»

81) عيسي گفت: «هرکس ثروتمند شده است، بگذار پادشاه شود، و هر کس قدرتمند شده است بگذار از آن کناره جويد.»

 

82) عيسي گفت: «هر کس نزديک من است نزديک آتش است، هر کس از من دور است از ملکوت دور است.»

 

83) عيسي گفت: «صورتها براي انسان متجلي مي‏شوند، ولي آن نور که در آنهاست درصورت نور پدر پنهان مي‏ماند. او متجلي خواهد شد، ولي نورش صورتش را پنهان خواهدداشت.»

84) عيسي گفت: «هنگامي که شبيه خودتان را ببينيد، شاد مي‏شويد . ولي هنگامي که صورتهايتان را که پيش از شما به وجود آمدند، و هرگز از بين نمي‏روند و جلوه‏نمايي نمي‏کنند، ببينيد چگونه در پوست مي‏گنجيد!»

85) عيسي گفت: «آدم از قدرتي بزرگ و مکنتي بزرگ به وجود آمد، ولي شايسته شما نبود. چون اگر شايسته بود، مرگ را [نمي‏چشيد] .»

86) عيسي گفت: «[روباهها 48 لانه‏شان را دارند] و پرندگان آشيان [شان‏] را دارند، اما پسر انسان هيچ جايي ندارد که سر وانهد و بيارامد.»

87) عيسي گفت: «بدبخت است بدني که بر بدني متکي است، و نگون بخت است جايي که بر اين دو متکي است.»

88) عيسي گفت: «ملائک و انبيا نزد شما خواهند آمد و آن چيزها را که (تاکنون) داشته‏ايد به شما مي‏دهند.» و شما هم آن چيزها را که داريد به ايشان مي‏دهيد، و با خود مي‏گوييد: کي ايشان مي‏آيند و آنچه از آن ايشان است برمي‏گيرند؟»

89) عيسي گفت: «چرا بيرون جام را مي‏شوييد؟ نمي‏فهميد که آن که داخل را ساخته همان است که بيرون را ساخته؟»

90) عيسي گفت: «نزد من آييد، از آن که يوغ من راحت و حاکميت من با ملايمت است، و آرام خود را خواهيد يافت.»

91) ايشان او را گفتند: «ما را بگوي تو که‏اي تا به تو اعتقاد بياوريم.» ايشان را گفت: «شما از ظاهر آسمان و زمين احوال آنها را در مي‏يابيد، ولي کسي
يا چيزي) را که در مقابل شماست باز نمي‏شناسيد، و نمي‏دانيد چگونه اين دم را دريابيد.»

92) عيسي گفت: «بجوييد که مي‏يابيد. ليکن، آنچه پيش از اين درباره‏اش از من مي‏پرسيديد و به شما نمي‏گفتم، اکنون ميل دارم بگويم، اما شما سراغ آن را نمي‏گيريد.»

93) <عيسي گفت: > «آنچه را قدسي است به سگان مدهيد، مباد که آنها را در کوت پهن اندازند. در و مرواريد را پيش خوک ميفکنيد، مباد که آنها را [به تکه‏هايي‏] خرد کنند.»

94) عيسي گفت: «آن که مي‏جويد مي‏يابد، و [آن که دري مي‏کوبد] اجازه ورودش دهند.»

95) [عيسي گفت: ] «اگر پول داري، به فرد مورد علاقه‏ات وام مده، بلکه [آن‏] را به کسي بده که از او بازپس نگيري.»

96) عيسي [گفت‏] : «ملکوت پدر زني را ماند. او اندکي خمير مايه برگرفت، آن را درقدري خمير [پنهان کرد]، و قرصهاي بزرگي از نان ساخت. هر که را گوش شنيدن هست بشنود.»

97) عيسي گفت: «ملکوت [پدر] زني را ماند که کوزه‏اي پر از بلغور حمل مي‏کرد. هنگامي که [در] راه گام برمي‏داشت، و هنوز قدري از خانه دور شده بود، دسته کوزه شکست و بلغور در پشت سرش روي راه مي‏ريخت . زن نمي‏دانست؛ متوجه هيچ اتفاقي نشده بود. چون به خانه رسيد، کوزه را بر زمين گذاشت و آن را خالي ديد.»

98) عيسي گفت: «ملکوت پدر مردي را ماند که خواست مرد نيرومندي را بکشد. وي در خانه خويش تيغ برکشيد و آن را در ديوار فرو کرد که ببيند آيا دستانش ياراي انجام خواسته‏اش را دارند يا خير. سپس مرد نيرومند را کشت.»

99) شاگردان او را گفتند : «برادرانت و مادرت بيرون ايستاده‏اند.» ايشان را گفت: «آنان که اين جايند و اراده پدرم را انجام مي‏دهند برادران من و مادر من‏اند. ايشان‏اند که به ملکوت پدرم وارد مي‏شوند .»

100) آنان سکه‏اي زرين به عيسي نشان دادند و او را گفتند: «مردان قيصر ماليات از مامي‏خواهند.» ايشان را گفت: «مال قيصر را به‏قيصر دهيد، مال‏خدا را به‏خدا دهيد، و مال‏من را به‏من دهيد.»

101) <عيسي گفت: > «هر که چون من پدرش و مادرش را منفور ندارد شاگرد من نتواند شد. و هر کس چون من پدرش و مادرش را دوست [ن'] دارد شاگرد من نتواند شد. از آن که مادر من [دروغم داد]، اما مادر حقيقي [من‏] حياتم داد.»

102) عيسي گفت : «واي بر فريسيان، از آن که ايشان سگي را مانند که در آخور گاوان خوابيده است، نه خود خورد و نه گاوان را گذارد که خورند.»

103) عيسي گفت: «خوشبخت کسي که داند حراميان از کجا وارد شوند، و برخيزد، و مملکت خويش را بسيج کند، و پيش از هجوم حراميان خود را مسلح سازد.»

104) ايشان [عيسي را] گفتند: «بيا، و بگذار امروز نماز بگزاريم و بگذار روزه بگيريم.» عيسي گفت: «چه گناهي کرده‏ام، يا در کجا شکست خورده‏ام؟ اما چون داماد حجله را ترک مي‏کند، پس بگذار روزه بگيرند و نماز بگزارند.»

105) عيسي گفت: «هرکس پدر و مادر را بشناسد روسپي زاده‏اش مي‏خوانند.»

106) عيسي گفت: «هر گاه دو را يکي کنيد پسران انسان مي‏شويد، و آن گاه اگر بگوييد: کوه، حرکت کن، حرکت مي‏کند.»

107) عيسي گفت: «ملکوت شباني را ماند که صد گوسفند داشت. يکي از آنها، که پروارترين بود، گم گشت. شبان نود و نه گوسفند را رها کرد و به دنبال آن يک گوسفند گشت تا آن را پيدا کرد. هنگامي که به چنين زحمتي افتاده بود، گوسفند گمگشته را گفت: بيش از نود و نه گوسفند از تو مراقبت مي‏کنم.»

108) عيسي گفت: «آن کس که از دهان من بنوشد مانند من مي‏شود. خود من او مي‏شوم، و نهانها بر او منکشف مي‏شوند.»

109) عيسي گفت: «ملکوت مردي را ماند که گنجي [پنهان‏] در زمين خود داشت و از آن خبر نداشت. و [پس‏] از مرگ، براي پسرش بر جاي نهاد. پسر (از گنج) بي‏خبر بود. وي زمين را به ارث برد و [آن‏] را فروخت. و آن کس که آن را خريد زير و رويش کرد و گنج را يافت. به هر کس که خواست پول وام داد.»

110) عيسي گفت: «هر کس دنيا را بيابد و ثروتمند گردد، از دنيا کرانه مي‏کند.»

111) عيسي گفت: «آسمانها و زمين در حضورتان در هم پيچانده شوند. و يکي که حياتش از يگانه حي است مرگ را نمي‏بيند.» آيا عيسي نمي‏گويد: «هر کس خود را بيابد برتر ازدنياست؟»

112) عيسي گفت: «واي بر جسم که متکي بر جان باشد؛ واي بر جان که متکي بر جسم باشد.»

113) شاگردانش گفتند: «چه وقت ملکوت در مي‏رسد؟» <عيسي گفت: > «با انتظار فرا نمي‏رسد. چنان نيست بگوييم که اين‏جاست يا آن‏جاست.»

114) شمعون پطرس ايشان را گفت: «مريم ما را ترک کند، از آن که زنان سزاوار زندگاني‏نيستند.» عيسي گفت: «خود من راهش مي‏نمايم تا نرينه‏اش سازم، آن گونه که او هم روحي زنده همچون‏شما نرينگان شود. از آن که هر زني که خود را نرينه سازد به ملکوت آسمان وارد شود.»

 

پي‏نوشتها:

 

.1 در زبان فارسي، تا آن جا که نگارنده اطلاع دارد، دو مقاله درباره اين دو کشف در دست داريم: يکي در اصل سخنراني بوده و با اين مشخصات به چاپ رسيده است:

 

ـ دريابندري، نجف، «طومارهاي بحرالميت» ، در مجموعه به عبارت ديگر، تهران، پيک، 1363، ص‏121ـ 128؛ و ديگري که گويا خلاصه‏اي از کتاب«~ osels onstic ~»نوشته الين پاگلز«~ Elaine agels ~»است:

 

ـ پورجوادي، نصرالله، «کشفي که تاريخ مسيحيت را دگرگون کرد» ، در مجموعه نگاهي ديگر، تهران، روزبهان، 1367، ص‏178ـ .190 البته اين مقاله پيشتر در نشر دانش، سال پنجم، شماره چهارم، خرداد و تير 1364، به چاپ رسيده بود.

 

.2 انجيل توماس نسخه‏اي تقريبا سالم دارد و تمام آنچه در شرح علايم فوق آورده شده، در ترجمه اين نسخه به کار نرفته است. اما از آن جا که امکان دارد رساله‏هاي ديگري نيز از اين مجموعه ترجمه شود، اين علايم را، که در تمام متن انگليسي مجموعه رعايت شده است، به طور کامل مي‏آوريم.

 

.3 مترجم فارسي، تطبيقي ميان انجيل توماس و اناجيل همديد«~ (Synotic) ~»انجام داده است که حاصل کار را به زودي منتشر خواهد کرد.

Pedro And Blanca - Dana Dragomir

Pedro And Blanca - Dana Dragomir