انجيل توماس به روايت کشفيات نجع حمادي
انجيل توماس به روايت کشفيات نجع حمادي
منابع مقاله:
مجله هفت آسمان شماره 3 و 4، معتمدي، منصور؛
مقدمه
در دهه پنجم از سده بيست ميلادي، دو گنج شايگان به دست محققان افتاد: يکي در سال 1945 در نجع حمادي مصر، و ديگري در سال 1947 و در وادي قمران، برکرانه بحرالميت اردن. اين که اين دو کشف حاوي چه نوشتهها و آثاري بودهاند و از پرده به در افتادن آنها چه تأثيري در سير مطالعات اديان، تاريخ، فلسفه، عرفان، زبانشناسي و... داشتهاند، مجالي بس فراخ ميطلبد. (1)
فقط همين مقدار بگوييم که با کشف نخست، بسياري از اسرار مربوط به احوال و آراي گنوسيان «~(Gonstics)~» و با کشف دوم اطلاعات فراواني درباره اسنيان «~(Essenes)~» بر آفتاب افتاد . اين سطور تنها در حکم مقدمهاي بس موجز بر ترجمه فارسي يکي از رسالات گرد آمده در مکشوفههاي نجع حمادي است، لذا دامنه بحث را محدود به همين کشفيات ميسازيم؛ و سخن در باب طومارهاي بحرالميت را به فرصتي ديگر وا ميگذاريم.
تا سده چهارم ميلادي، عدهاي در مصر عليا بر کرانه رود نيل ميزيستند که تمايلاتي زهدآميز داشتند و به واسطه اشتراک در عقيده، به نوعي زندگي اشتراکي تن داده بودند. اينان از ازدحام خلق گريزان و از دنيا و مافيها رويگردان بودند؛ در پي ايجاد و حصول طريقهاي ميگشتند که در آن شيوهاي والاتر و متعاليتر از زندگي روزمره اتخاذ شود. بيش از هر چيز ميخواستند که خود را از لوث اشتغالات دنيوي بر کنار دارند تا مبادا آلودگيهاي عالم محسوس چشم دلشان را تيره گرداند. اگر با نظري سطحي به متون يافته شده بنگريم، چيزي جز يک «جمع پريشان» به چشم نميخورد؛ به گونهاي که با توجه به تنوع و اختلاف فراوان اين متون، نميتوان نشان داد که آنها را چه کساني، در چه زماني و در چه مکاني نوشتهاند . و اين اختلاف تاحدي است که به گمان عدهاي ، اين نوشتهها به يک گروه واحد تعلق ندارند .
با اين همه، اگر با ديدي عميقتر به اين مجموعه نگاه کنيم، ميتوانيم نکتههاي مشترکي را که موجب فراهم آمدن آنها در کنار يکديگر شدهاند دريابيم؛ مثلا کساني که اين نوشتهها را جمع کردهاند، بيشتر به معاني آنها توجه داشتهاند؛ گو اين که چه بسا نويسندگان اصلي رسالههاي گنجانده شده در اين مجموعه، چنين معانياي را در نظر نداشتهاند.
کتب نجع حمادي به گنوسيان مسيحي تعلق دارند. البته ايشان علاوه بر آن که از رسالات و مقالات مسيحي براي بيان آراي خويش استفاده ميکردهاند، از مکتب فلسفي نوافلاطوني هم بهره مي بردهاند؛ و طرفه آن است که هر دو سنت مسيحيت و مکتب نوافلاطوني، گنوسيان را طرد کردند. ضمنا مشابهتهاي فراواني که ميان نحوه زندگي گنوسيان مسيحي نجع حمادي با اسنيان يهودي وادي قمران وجود دارد، پژوهندگان را متوجه نوعي تداوم ميان اين دو جماعت کرده است؛ به گونهاي که ميان واپسين نوشتههاي طومارهاي بحرالميت با يکي از اولين رسالههاي نجع حمادي نوعي ارتباط ديدهاند.
متوني که در کتابهاي نجع حمادي آمدهاند، و از جمله انجيل توماس، از زبان يوناني به قبطي ترجمه شدهاند؛ و آن گونه که پژوهندگان گفتهاند، اين ترجمههاي قبطي بعضا از صحت و دقت کافي برخوردار نيستند؛ مثلا يکي از متون ترجمه شده به قبطي در اين مجموعه، بخشي از رساله جمهور افلاطون است، که گويا مترجم قبطي نميدانسته است که متني فلسفي پيشرو دارد، بلکه فقط از آن جا که متن را متني آموزشي و شايسته ترجمه ميدانسته، به برگردان آن مبادرت کرده است.
اين سخنان، به هيچ وجه از ارزش کتب نجع حمادي نميکاهد؛ چرا که اين خطاها اگر در جاهايي از ترجمه قبطي واقع شده باشند، قابل تشخيص و اصلاحاند. کشف گنجينه نجع حمادي نعمتي است که در سده بيستم به ما ارزاني شده است؛ چرا که تا پيش از دستيابي به اين گنج ذيقيمت، اطلاعات دانش پژوهان از گنوسيان، از آنچه مسيحيان بدعت ستيز و نوافلاطونيان ضد گنوسي گفته بودند، فراتر نميرفت.
از اينرو، جا دارد که هر چه سريعتر اين مجموعه به زبان فارسي درآيد تا محققان ايراني هم از اين خرمن پر بار خوشههايي برچينند. با شناخت بهتر چنين متوني، که برخي از آنها قدمتي معادل برخي از اجزاي رسمي عهد جديد دارند، مسيحيت و کتب اوليه اين دين را نيکوتر و روشنتر ميتوان شناخت. ترجمه فارسي انجيل توماس گامي در اين راه است. تا آنجا که اين بنده اطلاع دارد ترجمه انجيل توماس نخستين بار است که به زبان فارسي انجام ميگيرد . گويا تاکنون هيچ يک از رسالههاي نجع حمادي به زبان پارسي در نيامده است.
اين رساله را از مأخذ ذيل به فارسي برگرداندهايم:
James M. Robinson, 2nd edition, Leiden, E. J. Brill, 1984: The Nag Hammadi Library in English.
ترجمه انگليسي اين انجيل را توماس لمدين«~ (Thomas O. Lambdin) ~»انجام داده و مقدمه آن را هلموت کوستر«~ (Helmut Koester) ~»نوشته است.
انجيل توماس در دومين کتاب از دوازده ـ سيزده کتاب نجع حمادي قرار دارد؛ و رساله دوم از رسايل هفتگانه اين کتاب است . کتاب دوم حاوي 145 برگ است که انجيل توماس از برگ 32 (سطر دهم) شروع ميشود، و در برگ 51 (سطر 28) به پايان ميرسد. ارقام آغازين سطور، که در پرانتز قرار دارند، شمارههاي صد و چهاردهگانه امثال و سخنان مندرج در انجيل توماساند .
در ترجمه فارسي کوشيدهايم که علايم سجاوندي به کار گرفته شده در متن انگليسي را حتيالمقدور مراعات کنيم. فقط در مواردي که از عيسي يا خدا و يا موضوع ديگري سخن ميرود که در انگليسي با حرف بزرگ چنين الفاظي را آغاز ميکنند، ما با قرار دادن آن لفظ در گيومه، تأکيد را نشان دادهايم.
علايمي که مترجمان انگليسي مجموعه نجع حمادي، و از جمله مترجم رساله انجيل توماس، به کار بردهاند و ما عينا آنها را آوردهايم، به اين شرحاند:
[ ] نشان وجود بياض يا افتادگي در نسخه خطي است. اگر افتادگي را نتوان اصلاح کرد، سه نقطه در کروشه قرار داده ميشود؛ نقطه چهارم، نشان نقطه سرخط است. يک استثنا بر اين قاعده آن جاست که گاه از تعداد متغيري از نقطه استفاده ميشود تا نشان داده شود که طول قسمت افتاده اسماي خاص چقدر است.در چند مورد، از نقطه بدون آوردن کروشه استفاده شده است. در اين گونه موارد، منظور آن است که چند حرف قبطي وجود داشتهاند که از کلمه يا عبارت، مفهوم قابل ترجمهاي به دست نميآمده است. هر جا که کروشه موجب جدايي حروف کلمه يا اسم خاص شود، از خط ربط يا هايفن استفاده شده است. با اطميناني که از خواندن واژه قبطي و تعداد حروف قابل رؤيت حاصل ميشود، کلمات را به طور کامل در داخل يا خارج کروشه قرار ميدهيم.
< > جاهايي که کاتب مخطوطه، حذف يا اشتباه کرده باشد، از اين کروشه زاويهدار استفادهميشود . در جاهايي که کاتب، حروفي را به صورت غيرعمدي حذف کرده يا به اشتباه حروفي آورده است، مترجم انگليسي حروف حذفي را اضافه کرده يا به جاي حروفي که کاتب در نظر داشته است بياورد و اشتباه کرده، حروف ديگري را جايگزين کرده و در اين کروشه قرارداده است.
ـآکولاد باز و بستهـ حروف يا واژههايي که در آکولاد قرار ميگيرند، افزوده کاتباند .
() کلماتيا عباراتيدر پرانتز ميآيندکه ويراستار يا مترجم انگليسي آوردهاند. اين افزودهها متن ترجمه شده را مستقيما به دست نميدهند، اما اطلاعاتي مفيد به خواننده ارائه ميکنند.
انجيل توماس مجموعهاي از اقوال و نبوتها، ضربالمثلها و امثال منقول از عيسي است. انجيل توماس قبطي از زبان يوناني ترجمه شده است؛ حقيقت آن است که چندين قطعه از روايت يوناني باقي مانده است و ميتوان آنها را مورخ به تاريخ 200م دانست. پس مجموعه يوناني (يا حتي سرياني يا آرامي) در دورهاي پيش از حدود سال 200م، و محتملا در اوايل نيمه دوم سده اول، در سوريه، فلسطين يا بينالنهرين تدوين شده است. تصنيف انجيل توماس را به يهودا توماس همزاد، يعني يهوداي «توأم» منسوب ميدانند. توماس را، به ويژه در کليساي سوريه، يکي از حواريان و برادر دو قلوي عيسي به شمار ميآوردند.
نحوه ارتباط انجيل توماس با اناجيل عهد جديد مسئلهاي جالب توجه است؛ چرا که بسياري از اقوال وارد شده در انجيل توماس نظايري در اناجيل همديد (متي، مرقس و لوقا) دارند . (2) مقايسهاي ميان اقوال انجيل توماس با نظايرشان در اناجيل همديد نشان ميدهد که سخناني که در انجيل توماس آمده، شکلي ابتداييتر يا تحول يافته شکل ابتداييتر چنين سخنانياند . در حقيقت، انجيل توماس به منبع اقوال اناجيل همديد، که غالبا«~ «Q» ~» (از واژه آلماني«~ Quelle، ~»«منبع») خوانده ميشود، و مأخذ مشترک اقوال مورد استفاده متي و لوقاست، شباهت دارد. از اينرو، انجيل توماس و منابعش مجموعههاي اقوال و امثالياند که ارتباط تنگاتنگي با منابع اناجيل عهد جديد دارند.
تأثير الهيات گنوسي به وضوح در انجيل توماس وجود دارد؛ گو اين که نميتوان اين اثر را به مکتب يا فرقه خاصي منسوب دانست. اقوال گرد آمده، «سخنان سرياي» معرفي ميشوند «که عيساي زنده گفت.» از اينجا درمييابيم که هدف گردآوري اين مجموعه، هدفي باطني است؛ چنان که کليد فهم اقوال، تفسير يا معاني سري آنهاست، زيرا «آن کس که به معناي اين سخنان پيببرد، مرگ را نميچشد.» با توجه به مفاد انجيل توماس، تجربه اساسي ديني، فقط بازشناخت هويت الهي نيست، بلکه بالاخص، بازشناسي بدايت (نور) و عاقبت (آرامش) است. مريد براي آن که به بدايت باز گردد، بايد با «تجريد از» جامه گوشتين و «گذر از» وجود فسادپذير فعلي از دنيا جدا شود. پس از اين کارهاست که مريد ميتواند دنياي جديد، ملکوت زندگاني، صلح و حيات را دريابد.
شمارهگذاري صد و چهارده گانه اقوال در نسخه خطي وجود ندارد، ليکن امروزه اکثر پژوهندگان آن را قبول دارند.
متن انجيل توماس اينها سخنان سرياي است که عيساي زنده گفت و يهودا توماس همزاد نوشت .
1) و او گفت: «آن کس که به معناي اين سخنان پي ببرد مرگ را نميچشد.»
2) عيسي گفت : «بگذار آن کس که ميجويد همچنان بجويد تا بيابد. چون مييابد، به زحمت ميافتد. چون به زحمت ميافتد، حيران ميشود و بر همه فرمان ميراند.»
3) عيسي گفت: «اگر آنان که پيشواييتان ميکنند به شما بگويند بنگريد، ملکوت در آسمان است، در اين صورت، پرندگان آسمان بر شما پيشي جستهاند. اگر ايشان به شما بگويند آندر درياست، در اينصورت، ماهياناز شما پيشي جستهاند. بلکه، ملکوت در درون شماست. و بيرونشماست. چونبخواهيد خودتان را بشناسيد، شناخته ميشويد، و در مييابيد که شماييد پسران پدر زنده. اما اگر خود را نشناسيد، در مسکنت به سر ميبريد و شماييد آن مسکنت.»
4) عيسي گفت: «مردي که پير ايام است بيتعلل از کودک کوچک هفت روزه از زندگي ميپرسد، و زندگيميکند. زيرا بسيارياز پيشينيان پسينيانميشوند، و يکيو همسانميشوند.»
5) عيسي گفت: «آنچه را در منظر شماست باز شناسيد، و آنچه از شما پنهان است برايتان آشکار ميشود. زيرا هيچ نهاني نيست که جلوهگر نشود.»
6) شاگردان از او پرسيدند و او را گفتند: «آيا از ما ميخواهي روزه بداريم؟ چگونه نماز بگزاريم؟ آيا صدقه دهيم؟ در به اندازه خوردن چه تدبير کنيم؟» عيسي گفت: «دروغ مگوييد، آنچه را اکراه داريد مکنيد، از آن که همه امور در منظر ملکوت روشن است. از آن که هيچ پنهاني نيست که جلوهگر نشود، و هيچ در پردهاي نيست که در پردهبماند.»
7) عيسي گفت: «خوشا بر حال شيري که انسان ميشود آن گاه که انسان او را از پا ميافکند و ميخورد؛ و بدا بر انساني که شيرش بخورد و انسان شود.»
8) و گفت: «انسان به ماهيگير دانا مانند است که تورش را به دريا انداخت و آن را پر از ماهيان کوچک از دريا برکشيد. ماهيگير دانا در ميان آنها يک ماهي بزرگ بزرگ ديد. او تمام ماهيان کوچک را به دريا انداخت و به سهولت ماهي بزرگ را برگزيد. هر که را گوش شنيدن هست، بشنود.»
9) عيسي گفت: «خوب، برزگر به صحرا شد، و مشتي (بذر) برگرفت، و افشاند. برخي بر راه افتاد؛ پرندگان آمدند و دانهها را چيدند. برخي ديگر که بر سنگ افتادند، در خاک ريشه ندواندند، و خوشه نياوردند و برخي ديگر بر خارها افتاد؛ خارها دانه (ها) را در فشار قرار دادند و کرمها دانهها را خوردند . و دانههاي ديگر بر خاک نيکو افتادند و بار نيکو دادند چنان که هر تخم شصت برابر و صد و بيست برابر بار داد.»
10) عيسي گفت: «من آتش بر عالم فکندهام، و بدان که آن را ميپايم تا شعله برافروزد.»
11) عيسي گفت: «اين آسمان از بين خواهد رفت، و آن يک که فوق آن است از بين خواهد رفت. مردگان زنده نميشوند، و زندگان نخواهند مرد. در روزهايي که آنچه را مرده است مصرف ميکنيد، آن را چيزي مي کنيد که زنده است. آن گاه که در روشنايي اقامت ميگزينيد، چه خواهيد کرد؟ روزي که يکي بوديد دو شديد. اما هنگامي که دو ميشويد، چه خواهيد کرد؟»
12) شاگردان عيسي را گفتند: «ما ميدانيم که تو از ما جدا ميشوي. چه کسي قرار است که راهبر ما شود؟» عيسي آنان را گفت: «هر جا باشيد، بر شماست که نزد يعقوب درستکار شويد، که آفرينش آسمان و زمين از بهر اوست.»
13) عيسي شاگردانش را گفت : «مرا با کسي مقايسه کنيد و بگوييد من به که مانم.» شمعون پطرس او را گفت: «تو به فرشتهاي راست کردار ماني.» متي او را گفت: «تو به فيلسوفي حکيم ماني.» توماس او را گفت: «استاد، دهانم را ياراي آن نيست که بگويد تو به که ماني.» عيسي گفت: «من استادت نيستم. زيرا از چشمه جوشاني که تجويز کردهام نوشيدهاي و مست شدهاي.» و او را گرفت و به کناري برد و او را سه چيز گفت. چون توماس نزد اصحاب بازگشت، از او پرسيدند: «عيسي تو را چه گفت؟» توماس ايشان را گفت: «اگر يکي از چيزها را که به من گفت به شما بگويم، سنگ برميگيريد و بر من ميافکنيد؛ آتشي از سنگها بيرون ميآيد و شما را سر به سر ميسوزاند.»
14) عيسي ايشان را گفت: «اگر روزه بداريد، گناه مرتکب ميشويد؛ و اگر نماز بگزاريد، نکوهش ميشويد؛ و اگر صدقه بدهيد، روحتان را آسيب ميزنيد. هرگاه به سرزميني ميرويد و در مناطق با خلق اختلاط ميکنيد، چنانچه استقبال کنند، هر چه جلويتان گذاشتند بخوريد، و بيمارانشان را شفا دهيد. زيرا، آنچه به دهانتان ميرود آلودهتان نميکند، بلکه آنچه از دهانتان بيرون ميآيد ـ شما را آلوده ميکند.»
15) عيسي گفت: «چون کسي را ميبينيد که از زن نزاده است، چهره بر خاک بنهيد و او را بپرستيد. آن کس پدرتان است.»
16) عيسي گفت: «شايد، مردم ميپندارند که صلح براي جهان آوردهام. نميدانند اختلاف است که آوردهام تا به زمين دهم: آتش، شمشير و جنگ. چون از پنج نفري که در خانهاي زندگي ميکنند سهتاشان بر ضد دو تا خواهند شد، و دوتاشان بر ضد سهتا خواهند شد، پدر بر ضد پسر، و پسر بر ضد پدر خواهد شد. و جداي از هم خواهند ايستاد.»
17) عيسي گفت: «من چيزيتان دهم که هيچ چشمي نديده و هيچ گوشي نشنيده و هيچ دستي نپسوده و به هيچ فکري هرگز نرسيده است.»
18) شاگردان، عيسي را گفتند: «ما را بگوي که انجاممان چه خواهد شد.» عيسي گفت: «مگر آيا آغاز را کشف کردهايد که در پي انجاميد؟ زيرا هر جا آغاز است، آنجا انجام خواهد بود . خوشا بر حال کسي که در آغاز جاي خود را ميگيرد؛ او انجام را ميشناسد و مرگ را نميچشد .»
19) عيسي گفت: «خوشا بر حال آن که به عرصه وجود آمد پيش از آن که به وجود بيايد. اگر شما شاگردانم شويد و به سخنانم گوش فرا دهيد، اين سنگها به خدمت شما درميآيند. چون شما را در فردوس پنج درخت است که زمستان و تابستان بر يک حالاند و برگشان نميريزد . هر کس از آنها آگاهي يابد طعم مرگ را نميچشد.»
20) شاگردان، عيسي را گفتند: «به ما بگو که ملکوت آسمان چه چيز را ماند.» ايشان را گفت: «به خردلي ميماند که خردترين دانههاست . ولي چون در خاک شخم خورده بيفتد، گياهي تنومند از آن پديد آيد و سرپناه پرندگان آسمان ميشود.»
21) مريم عيسي را گفت: «شاگردانت به که ميمانند؟» گفت: «ايشان کودکاني را مانند که در مزرعهاي که از آن ايشان نيست سکونت گزيدهاند. هنگامي که خداوندان مزرعه بيايند، خواهند گفت مزرعهمان را پس بگيريم. کودکان در حضور آنان برهنه (خواهند) شد تا بلکه مزرعهشان را باز پس بگيرند و آن را به ايشان باز پس دهند. لذا به شما ميگويم، اگر خداوند خانهاي بداند که دزد ميآيد، پيش از آن که دزد بيايد شبزندهداري در پيش ميگيرد و نميگذارد که به خانه ملکش نقب بزند و با خود کالا ببرد. پس، آماده مقابله با حمله دنيا باشيد. خود را به قدرتي بزرگ مسلح سازيد مبادا حراميان راهي به جانب شما بيايند، زيرا مشکلي که انتظار داريد (حتما) به وقوع ميپيوندد. در ميان شما مردي فهيم باشد. چون محصول رسيد، به سرعت بيايد و با داسي در دست آن را درو کند. هر که را گوشش شنيدن هست، بشنود.»
22) عيسي نوزاداني ديد که شير ميخوردند. به شاگردانش گفت: «اين نوزادان شيرخوار به آنان که به ملکوت وارد ميشوند شبيهند.» ايشان او را گفتند: «پس ما نيز چونان کودکان به ملکوت وارد ميشويم؟» عيسي بديشان گفت: «هر گاه دو را يکي سازيد، و هرگاه درون را چون بيرون و بيرون را چون درون سازيد و بالا را چون پايين، و هنگامي که نرينه را با مادينه همسان سازيد به گونهاي که مذکر، مذکر نباشد و مؤنث، مؤنث نه؛ و هرگاه چشمان را به جاي يک چشم، و يک دست را به جاي يک دست، و يک پا را به جاي يک پا و يک مشابه را به جاي يک مشابه تربيت کنيد؛ آن گاه وارد [ «ملکوت» ] ميشويد.»
23) عيسي گفت: «من يکي از شما را از ميان يک هزار، و دو تن از شما را از ميان ده هزار برخواهم گزيد، و آن دو تن هم وضعي يگانه خواهند داشت.»
24) شاگردان او را گفتند: «جايي را که هستي به ما نشان ده، از آن که برماست تا آن را بجوييم.» ايشان را گفت: «هرکه را گوش شنيدنهست، بشنود. در درونمردي از نور، نور هست، و او (يا: آن) کل عالم را روشن ميکند . اگر او (يا: آن) بر نيفروزد، او (يا: آن) تاريکي است.»
25) عيسي گفت: «برادرت را چونان جان خويش دوست بدار، از او به سان مردم چشمت مراقبت کن.»
26) عيسي گفت: «تو ذره را در چشم برادرت ميبيني، اما تير چوبي را در چشم خودت نميبيني. وقتي تير را از چشم خودت به در آوري، سپس روشنتر ميبيني و ذره را از چشم برادرت به در ميآوري.»
27) <عيسي گفت: > «اگر در دنيا روزه نگيريد، ملکوت را نخواهيد يافت. اگر سبت را به عنوان سبت به جاي نياوريد، پدر را نخواهيد ديد.»
28) عيسي گفت: «من در وسط عالم جاي گرفتم، و با جسم گوشتين بر آنان ظهور يافتم. همه ايشان را مست ديدم؛ هيچ يک را تشنه نديدم. و جانم براي پسران انسانها غمگين شد چون آنان در دل نابينايند و ديد ندارند؛ چون تهي به دنيا ميآيند، و تهي هم ميخواهند از دنيا بروند. اما چند صباحي مستاند. چون از مستي شرابي که نوشيدهاند به خود باز آيند، توبه خواهند کرد.»
29) عيسي گفت: «اين که گوشت به سبب روح به هستي گام نهد، عجيب است. اما اگر روح به سبب بدن به هستي وارد شود عجيب العجائب است. راستي را، که من حيرانم از اين که چگونه اين گنج در اين مسکنت خانه کرده است.»
30) عيسي گفت: «هر جا که سه اله باشند، آنها آلههاند. هر جا که دو يا يک باشند، من بااويم.»
31) عيسي گفت: «هيچ نبياي را روستاي خودش قبول نميکند، هيچ طبيبي آنان را که او را ميشناسند شفا نميدهد.»
32) عيسي گفت: «شهري که بر کوهي بلند ساخته باشند، و استوار داشته، فرو نميريزد، و پوشيدهاش نميتوان داشت.»
33) عيسي گفت: «آنچه به گوش خود (و) گوش ديگران ميشنويد بر بام خانهها موعظه کنيد. زيرا کسي که چراغي برميافروزد خمرهاي رويش نميگذارد يا آن را در جايي پنهان نمينهد، بلکه آن را بر چراغداني ميگذارد تا هر کس وارد و خارج ميشود نورش را ببيند.»
34) عيسي گفت: «اگر نابينايي عصاکش نابينايي شود، هر دو به چالهاي در ميافتند.»
35) عيسي گفت: «امکان ندارد که کسي به خانه مرد نيرومندي وارد شود و آن را به زور تصاحب کند مگر دستان آن مرد را ببندد؛ سپس (ميتواند) خانهاش را به يغما برد.»
36) عيسي گفت: «از بام تا شام و از شام تا بام به فکر پوشا کتان نباشيد.»
37) شاگردانش گفتند: «چه وقت بر ما منکشف خواهي شد و چه وقت تو را ميبينيم؟» عيسي گفت: «وقتي که بدون شرمندگي جامهها بر کنيد و آنها را برداريد و چونان کودکان آنهارا زير پاهايتان بگذاريد و لگد کنيد، سپس [خواهيد ديد] پسر آن زنده را و نخواهيد ترسيد.»
38) عيسي گفت: «بارها آرزو کردهايد که اين کلمات را که من اينک به شما ميگويم و هيچ کس نداريد که آنها را بر زبان آورد بشنويد. روزهايي خواهد بود که در پي من خواهيد گشت و مرا نخواهيد يافت.»
39) عيسي گفت: «فريسيان و کاتبان کليدهاي معرفت را برگرفتهاند و پنهان کرده. ايشان داخل نشدهاند، و اجازه هم ندارند که کسي را که ميخواهند داخل کنند. ليکن، شما به دانايي مار و به بيآزاري کبوتر باشيد.»
40) عيسي گفت: «درخت تاکي بيرون از قلمرو پدر رسته است، ولي چون آفتزده است، بايد آن را از ريشه کند و از بين برد.»
41) عيسي گفت: «به کسي که چيزي در دست دارد بيشتر ميرسد، و هر که را هيچ در دست نيست از حتي اندک چيزي که دارد محروم ميشود.»
42) عيسي گفت: «رهگذر باشيد.»
43) شاگردانش او را گفتند: «تو کيستي، که اين چيزها را به ما ميگويي؟» <عيسي ايشان را گفت : > «شما مرا از آنچه به شما ميگويم نميشناسيد، ولي چونان جهودان شدهايد، از آن که آنان
يا) درخت را دوست دارند و از ميوهاش بيزارند (يا) ميوه را دوست ميدارند و از درخت بيزارند.»
44) عيسي گفت: «هرکس به پدر کفر گويد آمرزيده شود، هر کس بر پسر کفر گويد آمرزيده شود، اما هر که بر روح القدس کفر گويد چه در زمين و چه در آسمان آمرزيده نشود.»
45) عيسي گفت: «انگور از خار برداشت نميشود، از خاربن هم انجير به دست نميآيد، که اينها به بار نمينشينند. نيکمرد از خزانهاش نيک حاصل ميآورد؛ مرد بدکار بديها از خزانه بدش که در دلش است حاصل ميآورد و چيزهاي بد ميگويد. زيرا او از کثافت و انبوهي دل بديها حاصل ميآورد.»
46) عيسي گفت: «از کساني که از آدم تا يحيي معمداني از مادر زادهاند، هيچ کس بالاتر از يحيي معمداني نيست به گونهاي که (در مقابلش) بايد سر به زير افکنند. ليکن من گفتهام که، هر يک از شما که کودک شود با ملکوت آشنا ميشود و از يحيي برتر.»
47) عيسي گفت: «ناممکن است که انسان بر دو اسب سوار شود يا دو کمان را بکشد. و ناممکن است که خدمتکار دو خواجه را خدمت بگزارد؛ و گرنه يکي را حرمت مينهد و با ديگري با بيحرمتي رفتار ميکند. کسي که شراب کهنه بياشامد فيالفور آرزوي نوشيدن شراب تازه نميکند. و شراب کهنه را هم در مشک تازه نميگذارند، تا مبادا آن را فاسد کند. وصله کهنه بر جامهاي نو ندوزند، از آن که چاک خوردگي نتيجه ميشود.»
48) عيسي گفت: «اگر دو تن در اين يک خانه با هم صلح کنند، و به کوه بگويند حرکت کن و برو، آن حرکت ميکند و ميرود.»
49) عيسي گفت: «خوشا به حال عزلت گزيدگان و برگزيدگان، زيرا شما ملکوت را مييابيد. زيرا شما از آنيد، و به آن باز ميگرديد.»
50) عيسي گفت: «اگر شما را بگويند از کجا آمديد؟ ايشان را بگوييد: ما از نور آمديم، آن جا که نور به طوع و رغبت خويش پا به هستي نهاد و [خود را] برقرار کرد و از طريق صورت ايشان تجلي پيدا کرد. اگر شما را گويند: آن نور شماييد؟ بگوييد: ما کودکان آنيم، و ما برگزيدگان پدر زندهايم. اگر از شما بپرسند: چه نشان از پدر تان داريد؟ ايشان را بگوييد: رفتن و آرميدن .»
51) شاگردانش او را گفتند: «چه وقت زمان آرميدن مردگان فرا ميرسد، و چه هنگام جهان جديد واقع ميشود؟» ايشان را گفت: «آنچه در پياش ميگرديد هم اکنون واقع شده است، ليک آن را باز نميشناسيد.»
52) حواريان او را گفتند: «بيست و چهار نبي در اسرائيل سخن گفتند، و تمام آنان در تو سخن گفتند.» ايشان را گفت: «يکي را که در حضورتان حي و حاضر است فرو گذاشتهايد و (فقط) از مردگان سخن گفتهايد.»
53) شاگردانش او را گفتند: «آيا ختنه نافع است يا خير؟» ايشان را گفت: «اگر نافع بود، پدرشان آنان را مختون از مادرشان به دنيا ميآورد. بلکه، ختنه حقيقي در روح کاملا سودمند است.»
54) عيسي گفت: «خوشا بر حال فقرا، از آن که ملکوت آسمان از آن شماست.»
55) عيسي گفت: «هر که از پدرش و مادرش تبري نجويد نميتواند شاگرد من شود، و هر که از برادران و خواهرانش تبري نجويد و در راه من صليب برنگيرد در خور من نيست.»
56) عيسي گفت: «هرکس آمده است که بر دنيا وقوف يابد (فقط) لاشهاي يافته است، و هر کس لاشهاي يافته برتر از دنياست.»
57) عيسي گفت : «ملکوت پدر به مردي مانند است که بذر [خوب] داشت. دشمنش شبانه آمد و دانه علف هرز در ميان بذر خوب افشاند. مرد اجازه نداد تا علفهاي هرز را بکنند؛ او به ايشان گفت: بيم دارم که به جاي علفهاي هرز، گندم لابهلاي آنها را بکنيد. روز برداشت، علفهاي هرز به خوبي به چشم ميآيند، و آنها را ميتوان کند و سوزاند.»
58) عيسي گفت: «خوشا به حال آن که رنج کشيده است و حيات يافته.»
59) عيسي گفت: «تا زندهايد به يگانه زنده اعتنا کنيد، مبادا که بميريد و بجويي تا او را ببينيد و نتوانيد.»
60) <ايشان ديدند> سامرياي را که در راه يهوديه برهاي با خود ميبرد. به شاگردان گفت: (چرا) آن مرد بره را اين طرف و آن طرف (ميبرد) ؟» او را گفتند: «تا آن را بکشد و بخورد.» ايشان را گفت: «تا بره زنده است، او آن را نميخورد، بلکه زماني که آن را کشت و آن لاشهشد.» او را گفتند : «در غير اين صورت نميتواند آن را بخورد.» ايشان را گفت: «شما نيز، جايي براي خودتان براي آرامش بجوييد، مبادا لاشهاي شويد و شما را بخورند.»
61) عيسيگفت: «دو تنبر تخت آرام ميگيرند: يکيکه ميميرد، و ديگريکهزنده ميماند.» سالومه گفت: «تو کيستي، مرد، که، گويا از آن يگانه: (يا: به عنوان <پسرش>) بر نيمکت من آمدهاي و از خوان غذايم ميخوري؟» عيسي او را گفت: «من اويم که از لايتجزي ميزيد. مرا برخي از چيزهاي پدرم داده شد.» <سالومه گفت: > «من شاگرد توام.» <عيسي او را گفت: > «از اينرو ميگويم، اگر <لايتجزي> است، سرشار از نور ميشود، اما اگر يتجزي است، سرشار از تاريکي ميشود .»
62) عيسي گفت: «براي آنان [که شايسته] اسرار [م] هستند اسرارم را ميگويم. به دست چپت مگو که دست راست چه ميکند.»
63) عيسي گفت: «مرد ثروتمندي بود که پول فراوان داشت . او با خود گفت: پولم را به کار اندازم و از آن استفاده کنم تا بتوانم بذر بيفشانم، برداشت و کشت و کار کنم، و انبار خانهام را با محصول پر کنم، تا هيچ کسري نداشته باشم . نياتش چنين بود، اما همان شب مرد. هر کس که گوش دارد بشنود.»
64) عيسي گفت: «عدهاي بر مردي وارد شدند. و او هنگامي که شام را مهيا کرد، خادمش را فرستاد تا ميهمانان را دعوت کند. او نزد اولي رفت و او را گفت: خواجهام تو را دعوت کرده است. او گفت: مرا با عدهاي از بازرگانان کارهايياست. اين شامگاه نزد من ميآيند. من بايد بروم و دستوراتم را به ايشان بدهم. خواهش ميکنم از شام معذورم داريد. نزد ديگري رفت و او را گفت: خواجهام تو را دعوت کرده است. او خادم را گفت: هم اکنون خانهاي خريدهام، و امروز لازم است که باشم. من وقت ندارم. نزد ديگري رفت و او را گفت: خواجهام تو را دعوت کرده است. وي خادم را گفت: دوستم ميخواهد ازدواج کند، و من اسباب سور را مهيا ميکنم. من نميتوانم بيايم. خواهش ميکنم معذورم داريد. نزد ديگري رفت و او را گفت: سرورم تو را دعوت کرده است. او خادم را گفت: چندي است کشتزار خريدهام، و عازم جمع آوري اجاره آن جايم. نميتوانم بيايم. خواهش ميکنم معذورم داريد. خادم بازگشت و خواجهاش را گفت: آنان که به شام دعوتشان کردي عذر خواستند. خواجه خادمش را گفت: به کوي و برزن شو و هر که را ديدي بازآر، که شام بخورد. سوداگران و بازرگانان به مکانهاي پدرم گام ننهد.»
65) گفت: «نيکمردي بود خداوند تاکستان. به برزگران اجارهدار اجارهاش داد که آن را عمل آورند و محصول را از ايشان تحصيل کند. خادمش را فرستاد تا اجارهداران بار تاکستان را به او بدهند. اجارهداران خادم را گرفتند و تا دم مرگ او را زدند. خادم باز آمد و ماوقع را براي خواجه نقل کرد . خواجه گفت: چه بسا <ايشان او را> باز نشناختهاند. خادمي ديگر فرستاد. اجارهداران اين را نيز زدند. پس تاکستانخداي پسرش را فرستاد و گفت: باشد که پسرم اظهار احترام کنند. از آن جا که اجارهداران ميدانستند او ميراث بر تاکستان ميشود، او را گرفتند و کشتند. هر که را گوش هست بشنود.»
66) عيسيگفت: «سنگي را کهمعماران دور انداختند نشانم دهيد. همان سنگ زاويه است.»
67) عيسي گفت: «هرکس را عقيدهچنان است که کل ناقصاست (خود) کاملاناقص است.»
68) عيسي گفت: «خوشا به حال شما آن گاه که منفور ميشويد و آزار و اذيت ميبينيد. آنجا که شما آزار و اذيت ديدهايد ايشان هيچ مکان نيابند.»
69) عيسي گفت: «خوشا به حال آنان که در درون خودشان آزار و اذيت ديدهاند. ايشاناند که به راستي آمدهاند تا پدر را بشناسند. خوشا به حال گرسنگان، از آن که راشکم آن که اشتها ميکند پر ميشود.»
70) عيسي گفت: «آنچه را داريد اگر ظاهر سازيد نجاتتان ميدهد. آنچه در باطن نداريد اگر آن را نداشته باشيد شما را هلاک خواهد کرد.»
71) عيسي گفت: «من [اين] خانه را ويران کنم، و کسي را ياراي آن نيست که بنايش سازد.»
72) [مردي] او را [گفت] : «برادرانم را بگو که داراييهاي پدرم را تقسيم کنند.» او را گفت: «اي مرد، که مرا مقسم کرده است؟» روي جانب شاگردانش آورد و ايشان را گفت: «من مقسم نيستم، هستم؟»
73) عيسي گفت: «محصول فراوان است ليکن کارکن اندک، پس خداي را بخوانيد تا دروگران را بفرستد.»
74) گفت: «خدايا، خيلي برگرد آبخورگاهاند، ولي در آب انبار هيچ نيست.»
75) عيسي گفت : «خيلي بر در ايستادهاند، ولي عزلت گزنياناند که به حجله گام مينهند.»
76) عيسي گفت: «ملکوت پدر بازرگاني را ماند که بار متاع داشت و دري ديد. وي بازرگاني زيرک بود . متاع را فروخت و در را خود به تنهايي خريد. شما نيز، گنج پايدار و ماندگارش را که بيد به آن نميزند و از آن نميخورد و هيچ کرمش تباه نميسازد. بجوييد.»
77) عيسي گفت: «منم آن نور که فوق همه آنانم. منم که کلام. از من، کل بر ميآيد، وجانب من همه امتداد مييابد. قطعهاي چوب را دو تکه کنيد، من آن جايم. سنگ را برداريد، مرا آنجا مييابيد .»
78) عيسي گفت: «از چه به صحرا شدهاي؟ که نياي را ببيني جنبان از باد؟ و مردي ببيني در جامه فاخر در زي شاهان و کبارتان؟ [جامه] فاخر بر آنان هست، و از تشخيص حقيقت ناتواناند .»
79) زني از خيل خلق او را گفت: «خوشا زهداني که تو را زاده و پستاني که شيرت داده .» او را گفت: «خوشا آنان که کلام پدر را شنيدهاند و درست نگاهش داشته. از آن که روزهايي باشد که خواهيد گفت: «خوشا زهداني که آبستن نميشود و پستاني که شير نميدهد.»
80) عيسي گفت: «آن که دنيا را باز شناخته است جسم را يافته، ولي آن که جسم را يافته برتر از دنياست.»
81) عيسي گفت: «هرکس ثروتمند شده است، بگذار پادشاه شود، و هر کس قدرتمند شده است بگذار از آن کناره جويد.»
82) عيسي گفت: «هر کس نزديک من است نزديک آتش است، هر کس از من دور است از ملکوت دور است.»
83) عيسي گفت: «صورتها براي انسان متجلي ميشوند، ولي آن نور که در آنهاست درصورت نور پدر پنهان ميماند. او متجلي خواهد شد، ولي نورش صورتش را پنهان خواهدداشت.»
84) عيسي گفت: «هنگامي که شبيه خودتان را ببينيد، شاد ميشويد . ولي هنگامي که صورتهايتان را که پيش از شما به وجود آمدند، و هرگز از بين نميروند و جلوهنمايي نميکنند، ببينيد چگونه در پوست ميگنجيد!»
85) عيسي گفت: «آدم از قدرتي بزرگ و مکنتي بزرگ به وجود آمد، ولي شايسته شما نبود. چون اگر شايسته بود، مرگ را [نميچشيد] .»
86) عيسي گفت: «[روباهها 48 لانهشان را دارند] و پرندگان آشيان [شان] را دارند، اما پسر انسان هيچ جايي ندارد که سر وانهد و بيارامد.»
87) عيسي گفت: «بدبخت است بدني که بر بدني متکي است، و نگون بخت است جايي که بر اين دو متکي است.»
88) عيسي گفت: «ملائک و انبيا نزد شما خواهند آمد و آن چيزها را که (تاکنون) داشتهايد به شما ميدهند.» و شما هم آن چيزها را که داريد به ايشان ميدهيد، و با خود ميگوييد: کي ايشان ميآيند و آنچه از آن ايشان است برميگيرند؟»
89) عيسي گفت: «چرا بيرون جام را ميشوييد؟ نميفهميد که آن که داخل را ساخته همان است که بيرون را ساخته؟»
90) عيسي گفت: «نزد من آييد، از آن که يوغ من راحت و حاکميت من با ملايمت است، و آرام خود را خواهيد يافت.»
91) ايشان او را گفتند: «ما را بگوي تو کهاي تا به تو اعتقاد بياوريم.» ايشان را گفت: «شما از ظاهر آسمان و زمين احوال آنها را در مييابيد، ولي کسي
يا چيزي) را که در مقابل شماست باز نميشناسيد، و نميدانيد چگونه اين دم را دريابيد.»
92) عيسي گفت: «بجوييد که مييابيد. ليکن، آنچه پيش از اين دربارهاش از من ميپرسيديد و به شما نميگفتم، اکنون ميل دارم بگويم، اما شما سراغ آن را نميگيريد.»
93) <عيسي گفت: > «آنچه را قدسي است به سگان مدهيد، مباد که آنها را در کوت پهن اندازند. در و مرواريد را پيش خوک ميفکنيد، مباد که آنها را [به تکههايي] خرد کنند.»
94) عيسي گفت: «آن که ميجويد مييابد، و [آن که دري ميکوبد] اجازه ورودش دهند.»
95) [عيسي گفت: ] «اگر پول داري، به فرد مورد علاقهات وام مده، بلکه [آن] را به کسي بده که از او بازپس نگيري.»
96) عيسي [گفت] : «ملکوت پدر زني را ماند. او اندکي خمير مايه برگرفت، آن را درقدري خمير [پنهان کرد]، و قرصهاي بزرگي از نان ساخت. هر که را گوش شنيدن هست بشنود.»
97) عيسي گفت: «ملکوت [پدر] زني را ماند که کوزهاي پر از بلغور حمل ميکرد. هنگامي که [در] راه گام برميداشت، و هنوز قدري از خانه دور شده بود، دسته کوزه شکست و بلغور در پشت سرش روي راه ميريخت . زن نميدانست؛ متوجه هيچ اتفاقي نشده بود. چون به خانه رسيد، کوزه را بر زمين گذاشت و آن را خالي ديد.»
98) عيسي گفت: «ملکوت پدر مردي را ماند که خواست مرد نيرومندي را بکشد. وي در خانه خويش تيغ برکشيد و آن را در ديوار فرو کرد که ببيند آيا دستانش ياراي انجام خواستهاش را دارند يا خير. سپس مرد نيرومند را کشت.»
99) شاگردان او را گفتند : «برادرانت و مادرت بيرون ايستادهاند.» ايشان را گفت: «آنان که اين جايند و اراده پدرم را انجام ميدهند برادران من و مادر مناند. ايشاناند که به ملکوت پدرم وارد ميشوند .»
100) آنان سکهاي زرين به عيسي نشان دادند و او را گفتند: «مردان قيصر ماليات از ماميخواهند.» ايشان را گفت: «مال قيصر را بهقيصر دهيد، مالخدا را بهخدا دهيد، و مالمن را بهمن دهيد.»
101) <عيسي گفت: > «هر که چون من پدرش و مادرش را منفور ندارد شاگرد من نتواند شد. و هر کس چون من پدرش و مادرش را دوست [ن'] دارد شاگرد من نتواند شد. از آن که مادر من [دروغم داد]، اما مادر حقيقي [من] حياتم داد.»
102) عيسي گفت : «واي بر فريسيان، از آن که ايشان سگي را مانند که در آخور گاوان خوابيده است، نه خود خورد و نه گاوان را گذارد که خورند.»
103) عيسي گفت: «خوشبخت کسي که داند حراميان از کجا وارد شوند، و برخيزد، و مملکت خويش را بسيج کند، و پيش از هجوم حراميان خود را مسلح سازد.»
104) ايشان [عيسي را] گفتند: «بيا، و بگذار امروز نماز بگزاريم و بگذار روزه بگيريم.» عيسي گفت: «چه گناهي کردهام، يا در کجا شکست خوردهام؟ اما چون داماد حجله را ترک ميکند، پس بگذار روزه بگيرند و نماز بگزارند.»
105) عيسي گفت: «هرکس پدر و مادر را بشناسد روسپي زادهاش ميخوانند.»
106) عيسي گفت: «هر گاه دو را يکي کنيد پسران انسان ميشويد، و آن گاه اگر بگوييد: کوه، حرکت کن، حرکت ميکند.»
107) عيسي گفت: «ملکوت شباني را ماند که صد گوسفند داشت. يکي از آنها، که پروارترين بود، گم گشت. شبان نود و نه گوسفند را رها کرد و به دنبال آن يک گوسفند گشت تا آن را پيدا کرد. هنگامي که به چنين زحمتي افتاده بود، گوسفند گمگشته را گفت: بيش از نود و نه گوسفند از تو مراقبت ميکنم.»
108) عيسي گفت: «آن کس که از دهان من بنوشد مانند من ميشود. خود من او ميشوم، و نهانها بر او منکشف ميشوند.»
109) عيسي گفت: «ملکوت مردي را ماند که گنجي [پنهان] در زمين خود داشت و از آن خبر نداشت. و [پس] از مرگ، براي پسرش بر جاي نهاد. پسر (از گنج) بيخبر بود. وي زمين را به ارث برد و [آن] را فروخت. و آن کس که آن را خريد زير و رويش کرد و گنج را يافت. به هر کس که خواست پول وام داد.»
110) عيسي گفت: «هر کس دنيا را بيابد و ثروتمند گردد، از دنيا کرانه ميکند.»
111) عيسي گفت: «آسمانها و زمين در حضورتان در هم پيچانده شوند. و يکي که حياتش از يگانه حي است مرگ را نميبيند.» آيا عيسي نميگويد: «هر کس خود را بيابد برتر ازدنياست؟»
112) عيسي گفت: «واي بر جسم که متکي بر جان باشد؛ واي بر جان که متکي بر جسم باشد.»
113) شاگردانش گفتند: «چه وقت ملکوت در ميرسد؟» <عيسي گفت: > «با انتظار فرا نميرسد. چنان نيست بگوييم که اينجاست يا آنجاست.»
114) شمعون پطرس ايشان را گفت: «مريم ما را ترک کند، از آن که زنان سزاوار زندگانينيستند.» عيسي گفت: «خود من راهش مينمايم تا نرينهاش سازم، آن گونه که او هم روحي زنده همچونشما نرينگان شود. از آن که هر زني که خود را نرينه سازد به ملکوت آسمان وارد شود.»
پينوشتها:
.1 در زبان فارسي، تا آن جا که نگارنده اطلاع دارد، دو مقاله درباره اين دو کشف در دست داريم: يکي در اصل سخنراني بوده و با اين مشخصات به چاپ رسيده است:
ـ دريابندري، نجف، «طومارهاي بحرالميت» ، در مجموعه به عبارت ديگر، تهران، پيک، 1363، ص121ـ 128؛ و ديگري که گويا خلاصهاي از کتاب«~ osels onstic ~»نوشته الين پاگلز«~ Elaine agels ~»است:
ـ پورجوادي، نصرالله، «کشفي که تاريخ مسيحيت را دگرگون کرد» ، در مجموعه نگاهي ديگر، تهران، روزبهان، 1367، ص178ـ .190 البته اين مقاله پيشتر در نشر دانش، سال پنجم، شماره چهارم، خرداد و تير 1364، به چاپ رسيده بود.
.2 انجيل توماس نسخهاي تقريبا سالم دارد و تمام آنچه در شرح علايم فوق آورده شده، در ترجمه اين نسخه به کار نرفته است. اما از آن جا که امکان دارد رسالههاي ديگري نيز از اين مجموعه ترجمه شود، اين علايم را، که در تمام متن انگليسي مجموعه رعايت شده است، به طور کامل ميآوريم.
.3 مترجم فارسي، تطبيقي ميان انجيل توماس و اناجيل همديد«~ (Synotic) ~»انجام داده است که حاصل کار را به زودي منتشر خواهد کرد.
خلاف آمد عادت