محمدعلي جمالزاده داستان کوتاهي داره با عنوان «فارسي شکر است». خيلي اين داستان رو اولين داستان کوتاه مدرن زبان فارسي ميدونند. خود نثر جمالزاده در اين داستان مثل شکر شيرينه، و اساسا داستان کوتاه قشنگيه. علاوه بر اين، سوژه داستان خيلي قابل تامله:‌ يک بنده خدايي به اسم رمضان رو بازداشت ميکنند و توي بازداشتگاه متوجه ميشه که تنها نيست و شيخي و جوان فرنگي‌مابي بعلاوه راوي داستان هم تو همون دخمه تاريک باهاشند. شروع ميکنه به حرف زدن با شيخ و بعدش با جناب موسيو. يک کلمه از حرفهاي هيچ کدوم نميفهمه و بالاخره گيج و حيران خودش رو به آغوش راوي ميندازه که فارسي رو درست حرف ميزنه.

 عدم يک زبان مشترک بين کساني که يه جورايي يه آگاهي‌هايي دارند يا حظي از دانش دارند (يعني کساني که فرهنگ رو ميسازند) و مردم عادي، فاصله بين آدمهاي سنتي و اونها که توي دنياي جديد زندگي ميکنند، بين تحصيلکرده‌هاي بيرون با آدماي داخل، اگرچه به اندازه زمان جمالزاده نيست ولي همچنان زياده. بسته بودن فضاي اجتماع هم البته وضع رو بدتر ميکنه و فاصله رو زيادتر. اين وسط به نظرم مسئوليت پيوند دادن بخشهاي مختلف جامعه به عهده دانشجوهاييه که از يک طرف به جامعه سنتي تعلق دارند و از طرف ديگه با دنياي متجدد در ارتباطند و يا کلا جواناني که اين موقعيت رو دارند. اين قشر وسط به جاي غرق شدن تو اتفاقاتي که هرروز ميافته (والبته بايد حواسش به اونها هم باشه) ميتونه يه کم به اين مسئوليتش هم فکر کنه. هر چه پيوستگي فرهنگي بين مردم بيشتر باشه آدما بيشتر زبون همديگه رو هم ميفهمند و شايد بشه يه کم مردم عميقتري داشت (با وجود همه مشکلات اقتصادي و سياسي). اين البته جلو هيچ فعاليت فرهنگي و سياسي خاصي رو نميگيره و بهشون سرعت هم ميده.

 داستان رو ميتونيد اينجا پيدا کنيد.

آقاي داريوش آشوري هم اينجا مقاله جالبي در مورد اين داستان نوشته.